تبليغاتX
دست نوشته های کیوان امیری الیاسی - "نگاهي شتابزده به آراء فرويد"

اين نوشته اسفند ماه سال 84 نگارش يافته و در نشريه ي دانشجويي"پستو" (دانشگاه صنعتي شريف) انتشار پيدا کرده است:

"نگاهي شتابزده به آراء فرويد"

بررسي نظريات فرويد پيرامون هويت جنسي و تمايلات جنسي از آن جا حائز اهميت است که نقشي ويژه در جهان بيني او دارد. فرويد مرحله­ي اوديپي (سن 4 تا 5 سالگي) را مهمترين مرحله­ي شکل گيري هويت و تمايلات جنسي انسان مي­داند. از ديدگاه فرويد همانطور که کودک آب وغذا را طلب مي­کند ارضاي جنسي (به مفهوم نياز کودک به تماس نزديک و خوشايند بدني) را نيز طلب مي­کند. همزمان با رشد کودک ياد مي­گيرد که همواره امکان ارضاء سريع خواسته­هايش وجود ندارد. در نتيجه به سرکوب خواسته­هايش عادت مي­کند. اين سرکوب براي کودک ناخوشايند بوده و تأثير جدي بر روان او مي­گذارد. به نظر فرويد اگر تمايلات جنسي کودکان نسبت به والدين سرکوب نشود با بلوغ جسماني آن ها، به مراوده­ي جنسي با والدين خواهد انجاميد . پيروزي بر اين تمايلات بخشي از فرآيند غلبه بر عقده­ي اوديپ است.

در مرحله­ي اوديپي هويت پسران با آگاهي آن­ها از داشتن آلت رجوليت شکل مي­گيرد. پسر احساس مي­کند که انضباط و استقلالي که پدر از او مي­خواهد او را تهديد مي­کند . پسر کم­کم پدر را به عنوان رقيبي براي کسب محبت مادر مي­شناسد. (اين اتفاق بيشتر به صورت ناخودآگاه  رخ مي دهد) ترس دائمي پسر از اين که آلت رجوليت او توسط پدر قطع شود باعث پذيرش غلبه­ي پدر مي­شود. همين ترس و خصومت در برابر پدر به شکل­گيري مفهوم خدا (موجودي برتر از پدر) در ذهن کودک کمک مي­کند. سرکوب تمايل جنسي به مادر و از بين­بردن خصومت نسبت به پدر غلبه بر عقده­ي اوديپ است. پذريش برتري پدر باعث الگوبرداري پسر از پدر مي­شود پسر خود را با پدر همانند مي­شمارد و از اين رهگذر از هويت مردانه­ي خويش آگاه مي­شود.

نظريه­ي فرويد در مورد شکل­گيري هويت جنسي زنانه خالي از ابهام نيست. در مرحله­ي اوديپي دختران از رشک بي­آلتي رنج مي­برند.  زماني که دختر مي­فهمد که مادر نيز به درد مشابهي مبتلاست و کاري هم از دستش بر نمي­آيد، ارزش مادر در نظر دختر کاهش مي­يابد.همين احساس همانندي با مادر منجر به پذيرش نگرشي تسليم طلبانه و جنس دومي از سوي دختر مي­شود.

در پايان مرحله­ي اوديپي کودک سرکوب احساست جنسي خود را آموخته است. فرويد پايان مرحله­ي اوديپي تا آغاز بلوغ را دوره­ي نهفتگي و توقف فعاليت­هاي جنسي مي­داند. دوره­اي که شامل سال­هاي نخستين و مياني مدرسه مي­شود و گروه همسالان هم­جنس بيشترين اهميت را در زندگي کودک بدست مي­آورند.

منتقدين از جنبه­هاي گوناگون نظريه­ي فرويد را مورد انتقاد قرار داده­اند. گرچه روانشناسان نسل بعد همچون اريک برن بر تأثير تماس­هاي نزديک جسمي بر رشد کودکان تأکيد ورزيده­اند، اما امروز کاربرد لفظ جنسي براي اين تماس­ها با ترديد بيشتري انجام مي­شود. گروهي از منتقدين بر اين باورند که فرويد به طرز مبالغه­آميزي هويت جنسي را با آلت تناسلي مرتبط مي­داند و عوامل ظريفتر و فراوان ديگر را در نظر نمي­گيرد. روانشناسان نسل بعدي سن کمتري را براي درک هويت جنسي در نظر گرفته­اند.(اگر چه تا 6 سالگي درک کودک از هويت جنسي مبهم است) فرويد پدر را به عنوان عامل اساسي انتظام­بخش خانواده در نظر گرفته حال آنکه در بسياري از فرهنگ­ها اين نقش را مادر برعهده دارد . متفکريني هم نسبت به جنبه­ي ناخودآگاهي غلبه بر عقده­ي اوديپ ترديد روا داشته­اند.  تمام اين انتقادات نشان مي­دهد که اگرچه نظريات روانشناسانه­ي فرويد نوري بر نقاط تاريک روان انسان افکنده  ودر زمان خود انقلابي در زمينه­ي روانشناسي محسوب مي­شد ولي خالي از اشکالات اساسي نيست.

اما شديدترين انتقادات از سوي فعالين جنبش زنان انجام گرفته است. از نظر آن­ها فرويد در بررسي هويت جنسي برتري خاصي براي آلت تناسلي مرد - به عنوان سازمان­دهنده­ي آگاهي جنسي- قائل شده است. اين دسته از منتقدين فرويد را به در نظر نگرفتن روانشناسي زنان متهم مي­کنند. نگاهي به نظريات فرويد در مورد زنان خالي از فايده نيست. فرويد براي نامزدش که از طرفداران نظريات فمينستي جان استوارت ميل بود مي­نويسد:"هر پيشرفت و اصلاحي که در وضعيت زنان پديد آيد، در هر حال جايگاه طبيعي آن­ها همان خواهد­ بود که بود. طبيعت براي زنان چنين مقدر کرده­است... به خاطر دلنشيني و زيبايي و جذابيتشان در جواني موجودي دوست­داشتني و محبوبند و در زمان جاافتادگي همسري عزيز و گرامي" فرويد عملا با پذيرش طبيعي بودن انقياد و فرودستي زنان سعي در ارائه­ي توجيهاتي هوشمندانه براي آن مي­کند. در جاي ديگري مي­گويد:"اگر زن محبوب و عزيز من در عرصه­ي رقابت و کشمکش ظاهر شود، من به اصرار از او مي­خواهم ميدان مبارزه را ترک کند و به فعاليت­هاي آرام و خالي از ستيز خانه­ي من پناه آورد" در پس جملات محبت آميز فرويد مي­توان خطر تسلط مطلق مرد را بر زن مشاهده کرد.

از ديدگاه فرويد شخصيت انسان از سه نظام مشخص نهاد(id)، من(ego) و ابرمن(superego) تشکيل شده است. نوزاد به طور ذاتي(شايد مثل هر حيوان ديگري) تنها از نظام نهاد پيروي مي­کند. اين همان نظامي است که در ابتداي اين نوشتار تحت عنوان طلب­کردن تکانه­هاي زيستي (نظير نياز به آب وغذا، دفع فضولات، اجتناب از درد و گرايش به لذت جنسي) مورد اشاره قرار­گرفت. در فرآيند رشد، "من" و"ابرمن" از "نهاد" منشعب مي­شوند. من در اثر همان سرکوب ارضاي تکانه­هاي زيستي يه وجود مي­آيد. در واقع من بعدي از شخصيت را تشکيل مي­دهد که مقتضيات واقعيت را در نظر مي­گيرد و نقش ميانجي بين واقعيت جهان، نهاد و ابرمن را ايفا مي­کند. ابرمن(وجدان) بازنمايي دروني شده­ي ارزش­ها و اخلاقيات جامعه است که توسط والدين و افراد ديگر از طريق پاداش و مجازات به کودک آموخته شده است. کساني که ابرمن قوي دارند مدام احساس گناه مي­کنند و احتمالا تمايلات خود را پنهان مي­دارند. اما آن­ها که ابرمن ضعيفي دارند احتمالا بيشتر به خودکامگي و سرپيچي از قانون تمايل دارند.

فرويد پرخاشگري را نيز از جمله تمايلاتي مي­داند که نهاد را تشکيل مي­دهند؛ از اين رو گرچه در سال­هاي ابتدايي نظريه­پردازي تمايل به تبيين گرايشات انساني از طريق غريزه­ي جنسي- يگانه غريزه­ي انساني-  داشت، اما در سال­هاي بعد از نوعي دوآليسم پيروي کرد. از ديدگاه فرويد در نهاد انسان دو غريزه­ي مشخص را مي­توان شناسايي کرد، يکي غريزه­ي خواهان صيانت و وحدت يا همان غريزه­ي جنسي و ديگري غريزه­ي خواهان انهدام و کشتار يا همان غريزه­ي پرخاشگري و تخريب. در واقع فرويد صرفا توجيه روانکاوانه­اي از تضاد عشق و نفرت، جاذبه و دافعه­اي ارائه مي­دهد که قرن­ها مورد توجه فلاسفه قرار داشت. گويي فرويد نيز به دنبال همان اصل تعادل قديمي است. فرويد همچنين به درهم­آميختگي اين دو غريزه اشاره مي­کند و تلاش براي شناسايي آن دو را به همين دليل دچار سختي مي­بيند. به عنوان مثال عشق براي دستيابي به شيء مورد نظرش نياز به دخالت غريزه­ي تصاحب دارد. با اين مقدمه مي­توان به توضيح نظريات فرويد پيرامون جنگ پرداخت.

داروين تنازع را قانون عمومي زندگي حيواني مي­داند. فرويد برآنست که نظريه­ي داروين را عيناً بر زندگي انساني منطبق کند و چنين نتيجه­گيري کند که انسان ذاتاً ستيزه­جوست چنانکه مي­نويسد:"خشونت در بشر، ناشي از حيوانيت اوست و تمدنها چون پوسته­ي نازکي، اين حيوانيت را پوشانده­اند. اين پوسته با کوچکترين ضربه­ي منازعات و جنگ­هاي بشري مي­شکند و دوباره توحش و حيوانيت بشر رخ مي­نمايد" فرويد گرچه با ترسيم جامعه­ي متساوي الحقوق، ايده آل خود را بيان مي­کند ولي گويي از دستيابي به آن يکسره نااميد است: "اما چنين آرامشي تنها در عالم نظر متصور است... اجتماع در آغاز دربرگيرنده­ي افرادي با قدرت و امکانات نابرابر است ... بنابراين حقوق اجتماعي مبين نابرابري موازنه­ي قدرت مي­گردد، پايه­هاي قوانين به وسيله و براي قدرت حاکم گزارده مي­شود و فرودستان از حقوق کمتري برخوردار خواهند شد." فرويد تخطي و تحول حقوقي را تلاش­هايي براي تغيير شکل جامعه مي­داند. اولي توسط فرادستان انجام مي­گيرد تا محدوديت­هاي دست و پا گير قانوني را ناديده بگيرد و حاکميت قانون نابرابر را به حاکميت زور تبدبل کند. دومي توسط فرودستان انجام مي­گيرد تا قدرت بيشتري بدست آورند و به تغيير قوانين موجود بپردازند. اين دومي است که خواست جابه­جايي قدرت را شکل مي­دهد. زماني که موازنه­ي قدرت به شکل محدود به هم مي­خورد يا حقوق خود را با قدرت جديد تطبيق مي­دهند يا با مقاومت فرادستان در برابر دگرگوني، جنگ،انقلاب،شورش و... رخ خواهد داد. در چنين حالتي است که به قول فرويد:"اصولاً تضاد منافع ميان انسان­ها با توسل به زور خاتمه پيدا مي­کند، اين اصل در دنياي حيوانات نيز که انسان نبايد خود را ازآن جدا بداند مصداق دارد"

فرويد غريزه­ي پرخاشگري را درون هر موجود زنده­اي فعال و در تلاش براي فروپاشي و تبديلش به موجودي غير زنده مي­داند. به همين دليل گاهي آن را غريزه­ي مرگ مي­نامد. در برابر آن غريزه­ي عشق کوشش­هاي انسان براي زندگي را تشکيل مي­دهد. موضوع اصلي وجدان، دروني يا بيروني شدن غريزه­ي پرخاشگري است. در صورتيکه غريزه­ي پرخاشگري دروني شود وجدان را تشکيل مي­دهد و به تقويت و قدرتمند شدن ابرمن مي­انجامد. اين حالت منجر به برخي تظاهرات بيمارگونه مي­شود. در عوض اگر پرخاشگري بيروني شود تسکين دهنده، آرامش بخش و مطبوع خواهد بود! اين در واقع عذري بيولوژيک است که فرويد براي دست زدن به اعمال زشت و خشن مي­آورد.

راهکارهايي که فرويد براي جلوگيري از جنگ پيشنهاد مي­کند(در نامه­اي که در همين موضوع به اينشتين مي­نويسد) يکسره متناقض است. دليل تناقضات را بايد در ديد او نسبت به جنگ ديد. از ديد فرويد جنگ از طبيعت انسان بر مي­خيزد و احتمالا مبارزه با آن محکوم به شکست است. از ديدگاه فرويد چاره­ي رهايي از جنگ تقويت غريزه­ي مقابل پرخاشگري يعني عشق(حتي از نوع افلاطوني آن)است. در جاي ديگري فرويد چاره­ي کار را در انتخاب رهبراني مي­داند که زندگي غريزي خود را مطيع ديکتاتوري خرد کرده­اند. تناقض­گويي­هاي فرويد ادامه مي­يابد چنانکه در حايي مي­نويسد:"بايد اذعان کرد که جنگ وسيله­ي نامناسبي براي برقراري صلح ابدي نيست"! يا در جايي ديگر:"نمي­توان همه­ي جنگ­ها را از اساس محکوم کرد. تا زماني که امپراتوري­ها،قدرت­ها و ملت­هايي وجود دارند که بيرحمانه آماده­ي نابودي ديگرانند. ديگران نيز بايد خود را براي جنگ مسلح کنند" تقويت عشق، رهبران خردورز و کاربرد جنگ براي صلح!  

و بالاخره فرويد مي­پرسد :"چرا به جنگ نيز چون ديگر مصائب آزار دهنده­ي زندگي تن نمي­دهيم؟ آخر جنگ امري طبيعي به نظر مي­آيد،علل زيست شناختي دارد و عملا اجتناب ناپذير است" فرويد صلح­طلبي را ناشي از تکامل فرهنگي انسان مي­داند. او هر آنچه موجب رنج بشر است را به همين تکامل فرهنگي نسبت مي­دهد و با اشاره به ضعيف­شدن غريزه­ي جنسي انسان­ها و فزوني گرفتن زاد وولد در ميان نژاد­هاي بي­فرهنگ و لايه­هاي عقب مانده­ي جامعه نسبت به ملل و لايه­هاي با فرهنگ، خطر انهدام نسل بشر توسط تکامل فرهنگي را خاطر نشان مي کند. او با تشبيه تکامل فرهنگي يه فرآيند اهلي­شدن حيوانات تغييرات بيولوژيک را باعث صلح طلبي مي­داند.

فرويد با نشان دادن سير تاريخ  و ذکر اين نکته که در تمام دوران زيست بشر بر کره­ي خاکي جنگ وجود داشته، به اين نتيجه مي­رسد که جنگ پديده­اي طبيعي است و صرفا ابزار و شيوه ي آن عوض شده است. پيشرفت جامعه شناسي، امروزما را قادر مي­سازد که بهتر به تحليل نظريات فرويد بپردازيم. جنگ ستيزه­ي گروهي منظم خشن و منظمي است که بين دو يا چند اجتماع مستقل در مي­گيرد و از اين رو نمي­توان آن را با هر ستيزه­ي گروهي يکسان پنداشت. ستيزه­ي گروهي ميان انسان و حيوان مشترک است و در ميان انسان­هاي اوليه با انگيزه­هاي غنيمت و غارت، بيگانه ترسي، خودنمايي و تلافي رخ مي­داده است. در اين جوامع هرگز هدف از جنگيدن تحت انقياد در آوردن جامعه­اي ديگر نيست. حيوانات فقط در مواردي که براي صيانت از خود ضروري است از ستيزه بهره مي­جويند ولي رقابت و ستيزه­ي انسان در جامعه­ي متمدن بدون وقفه ادامه مي­يابد. ستيزه ي گروهي در جامعه­ي ابتدايي دامنه­ي محدودي دارد و به ندرت جمع کثيري در آن شرکت مي­کنند. انباشت سرمايه و تقسيم کار وجود ندارد و در نتيجه يا جنگجو وجود ندارد يا تعدادشان به نسبت جمعيت بسيار ناچيز است. تمدن با توسعه ي ثروت و مالکيت خصوصي و نيز توسعه­ي روابط گروه­ها موجب افزايش ستيزه­ي گروهي مي­شود. جنگ­هاي طولاني و خونين از آشکارترين ويژگي­هاي تکامل اوليه دولت­هاست. پرخاشگري ويژگي بسياري از فعاليت­هاي انسان است اما تعداد کمي از ما را وادار به کشتن مي کند. اکثريت عظيم افرادي که ديگران را کشته اند در جنگ چنين کرده­اند. در يک تحقيق در زمان جنگ جهاني دوم نشان داده شد تنها 15% از سربازان در نبرد تفنگ­هايشان را شليک مي کنند(حتي هنگامي که مواضع آن­ها مستقيماً زير حمله قرار داشت و زندگي­شان تهديد مي­شد)، اسکيموهاي گرينلند و اقوام ديگري مانند وداهاي سيلان هيچ تصوري از ستيزه­ي پردامنه­ي دو گروه يا دو قوم ندارند. شواهد بسياري وجود دارند که تأئيد مي­کنند جنگ را بايد ناشي از مقتضيات زندگي اجتماعي دانست نه مشخصه­هاي زيستي انسان. جنگ نمود اجتماعي جديدي است که قدمت آن به دوره­ي شخم­زني مي­رسد.

فرويد انقياد زنان و جنگ را طبيعي و اجتناب ناپذير مي­داند. تاريخ جوامع پيشاطبقاتي اما چيز ديگري مي­گويد و شايد آينده حرف­هاي بيشتري براي زدن داشته­باشد... فرويد اگر نگوئيم ستم و وحشي گري را تأئيد مي­کند اما راه حلي براي ايستادگي در برابر آن ارائه نمي­دهد. از ديد فرويد ازآنجا که تمايلات انسان در کودکي سرکوب شده است، - همه­ي ما در همان سال­هاي آغازين زندگي سلطه را پذيرفته­ايم- امکان آزادي  و تحقق آرمان رهايي اومانيستي وجود ندارد. اگرچه فرويد با بيان اين نکته که امکان دستيابي به شناختي پالوده از تأثير ناخودآگاه ممکن نيست، ايده­آليسم خوش باورانه­ي عصر روشنگري را به چالش مي­کشد اما هيچ آلترناتيوي براي دستيابي به آزادي نوع بشر ارائه نمي­دهد. در تحليل نهايي زماني که پوسته­ي فرسوده­ي روبنا امکان رشد را از زيربنا مي­گيرد  و جامعه در يک قدمي آغاز تاريخ بشري قرار خواهد گرفت تئوري­هاي فرويد صرفاً حافظ وضع موجود خواهند بود.  نگاه فرويد به زندگي اجتماعي-سياسي نگاهي تراژيک است. پذيرش چنين ديدگاهي به مفهوم دست برداشتن از آرزوهاي بزرگ براي تغييرات بنيادين خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 17:32  توسط کیوان امیری الیاسی  |