اين نوشته در فروردين 85 نگارش يافته و هنوز در هيچ نشريه اي به چاپ نرسيده است:
انقياد زنان و پيکار طبقاتي، در جستجوي مسالهي گرهاي :
(درباره ي باز تعريف رابطه ي مبارزه بر عليه انقياد زنان و پيکار طبقاتي- مسائل عمومي سوسيال فمينيسم)
"درجهي برابري زن و مرد معيار واقعي براي سنجيدن برابري در يک جامعه است"( شارل فوريه)
اساس سوسياليسم انسان است. سوسياليسم ستم را به هيچ شکلي نميپذيرد و با مبارزهي سياسي بر عليه آن طغيان ميکند . امروز در هر کجاي دنيا - و به ويژه در ايران ، به دليل شرايط اقتصادي و صورتبنديهاي خاص اجتماعي- ستم مضاعف بر زنان روا داشته ميشود، لذا در شرايط فعلي سکوت در قبال اين ستم به هيچ روي قابل پذيرش نيست. يک مارکسيست ياد ميگيرد که به جاي غوطه وري در انديشهورزيهاي روشنفکر مآبانه نسبت به ضرورتهاي عيني موضعگيري کند. به نظر ميرسد در شرايط فعلي حداقل در چارچوب مرزهاي ايران مسالهي زنان به يک مسالهي کليدي تبديل شده است، لذا چپ نو ايران موظف است که به بررسي جايگاه مسالهي زنان نسبت به دستگاه مختصات فکرياش بپردازد. در اين مقاله سعي شده است گامي هر چند کوچک در اين راستا برداشته شود.
تقسيم ناعادلانهي کار اجتماعي و استثمار نيروي کار منجر به شکلگيري نظام بهرهکشي شده است. ساختار پيچيدهي سلطه پوشششي متناسب با همين نظام بهرهکشي است. اين ساختار شامل روابط ناعادلانهي طبقاتي ، مرد سالاري، سوداگري، خشونت، جنگ و ديکتاتوري است. انسانهايي که زير يوغ اين ساختار سلطه کمر خم کردهاند با پذيرش نظام عرضه و تقاضا و فروش نيروي کارشان در بازار کار عملا تبديل به کالا شدهاند.نظام ارزشي مبتني بر همين بهرهکشي براي طبيعي جلوه دادن شرايط موجود به مسخ انسانها ميپردازد. و اينگونه است که مسالهي "ازخود بيگانگي" صورت اجتماعي متناسب خود را پيدا ميکند. راهکار در هم شکستن اين ساختار سلطه شرکت فعال در پيکار طبقاتي است.
مسالهي کار خانگي زنان باعث شده است که زنان در خانه به عنوان کارگر(خدمتکار) تحت نظام نظارت جنسي و ناعادلانه قرار گيرند. در حاليکه ميانگين ساعات کار مزدوري براي مردان 50 ساعت در هفته ميباشد، زنان به طور متوسط 80 ساعت در هفته مشغول کار مزدوري و کار خانگي هستند و با اين حال کنترل امور خانه به -خصوص در موارد کلان- در دست آنها نيست. مردان حتي در طبقهي کارگر ، به عنوان مرد امتيازاتي دارند و بر زنان اعمال قدرت ميکنند. در دنياي متمدن و آزاد امروز! زنان به طرز آشکاري تبديل به کالا شدهاند ، به واقع استثمار زنان و از خود بيگانگي زنان عريانترين نمود ساختار سلطه است . ايدئولوژي مرد سالار امروزي آگاهي کاذب است. هرگونه مبارزهي رهاييبخش زنان منوط به آزادي از اين قيد و بند اساسي است. استثمار مضاعف زنان کارگر و سوء استفادهي خشن مردان از امتيازات جنسي تنها گوشهاي از ستم جنسي است که بر زنان روا داشته ميشود. مساله کليدي که بايد به آن پرداخت اين است که " آيا براي رهايي زنان از اين آشکارترين ستم پيکار طبقاتي کافي است يا بايد به صورت ويژه به مسالهي زنان پرداخت؟"
محدوديت کار مزدي براي زنان، تمايل آنها براي ازدواج را افزايش ميدهد. در نظر گرفتن نقش همسري و مادري به عنوان نقش اصلي زن تنها پوششي براي فرار از اين واقعيت عيني اقتصادي است. خانوادهي هستهاي بورژوايي اولين نهادي است که تقسيم نابرابر کار اجتماعي و تقليل زن به کالا در آن روي ميدهد . به عبارت ديگر خانواده از سويي منعکس کنندهي ساختار سلطه در جامعه است و از سوي ديگر به بازتوليد اين سلطه ميپردازد. به همين دليل خانواده مورد حملهي مستقيم فمينسيتهاي مارکسيست قرار دارد. کار خانگي و نگهداري از کودکان سهم کوچکي از کار زنان در جوامع پيشاسرمايهداري را تشکيل ميداد. در اين جوامع زنان در تهيهي آذوقه و پوشاک خانواده مشارکتي فعال داشتند و به همين دليل از قدرت اقتصادي نسبي برخوردار بودند. در جامعهي سرمايهداري با سپرده شدن سهم زيادي از وظايف زنان به کارخانهها زنان قدرت اقتصادي خود را از دست دادند. انگلس با ارائهي شواهد تاريخي نشان ميدهد که تابعيت زن در جامعهي سرمايه-داري به هيچ وجه طبيعي نبوده و معلول نظام طبقاتي است. از ديد او مردسالاري از آن جا که در خدمت سرمايهداري است تا به امروز ادامه يافته است.
زمينه هاي تاريخي سوسيال فمينيسم:
سوسياليستهاي تخيلي(شارل فوريه، رابرت اوئن، سنسيمون و..) براي اولين بار مسالهي ستم مضاعف به زنان را مطرح کردند . به نظر آنها زنان در سياست، اقتصاد و در خانواده توسط شوهرانشان مورد ستم جنسي واقع ميشوند. براي رهايي از اين ستم برابري مدني کافي نيست. زنان بايد از نظر اقتصادي مستقل شوند. لذا سوسياليستهاي تخيلي خواستار الغاي مالکيت خصوصي و تدارک خدماتي که معمولا در خانه فراهم ميشود(نظير پرورش کودکان) از طريق جامعه بودند. در مورد خانواده چنين استدلال ميکردند که تکامل معنوي، فرهنگي و رواني مرد و زن را عقيم ميگذارد و موجب تقويت حس خودخواهي ميشود. لذا خواستار رابطهي باز و اصيل بر مبناي همکاري و همدلي بودند. آسيبشناسي آنها از اين ستم مضاعف سوسياليستي ولي راهکارهاي عمليشان بورژوايي(تخيلي) بود. آن ها به اندرزهاي خيرخواهانه و ارائهي نمونههاي عملي موفق به جامعهي حاکم به عنوان ابزار مبارزه نگاه ميکردند. در اين مورد بايد توجه داشت که اولا گروهي کوچک چسبيده به جامعهي سرمايهداري با توجه به رابطهاي که با کليت جامعه درد نميتواند تجربهي موفقي از سوسيالسيم ارائه کند و ثانيا اگر موفق شود چطور ميتوان سرمايهداران را با ارائهي پيشنهاد راضي به چشمپوشي از منافعشان کرد؟
نسل اول فمينيستهاي مارکسيست(انگلس، ببل، رزا لوکزامبورگ، لنين و کلارا زتکين) حل مسالهي زنان را در گرو تشکيل جامعهي سوسياليستي و به عنوان مسالهي فرعي و جزئي آن ميپنداشتند. با پيروزي انقلاب اکتبر 1917 اقدامات چشمگيري در جهت بهبود وضع زنان در دستور کار قرار گرفت که ار آن جمله مي توان به حق راي زنان ، ارائهي خدمات اجتماعي(مهد کودکها، غذاخوريهاي عمومي)، آسان شدن طلاق، حق سقط جنين و ورود تودههاي زنان به صحنههاي کار اشاره کرد. در 1919 ژنوتدل (بخش زنان د رکميتهي مرکزي حزب بلشويک) منحل شد. پس از مرگ لنين و با به قدرت رسيدن استالين، برنامههايي در دستور کار قرار گرفت که به مفهوم چرخش از اصول سوسياليسم بود. در 1930 استالين مسالهي زنان را حل شده اعلام کرد. اين در حالي بود که مردسالاري همچنان يکه تازي ميکرد. همزمان در اروپاي غربي و آمريکا مبارزات فمينيستها به نتيجه رسيد و حق راي زنان در کشورهاي غربي يکي پس از ديگري به دست آمد. کسب حق راي عمدتا به حساب فمينيستهاي ليبرال گذاشته ميشود . چرا که اين دسته از فمينيستها به دنبال کسب برابريهاي مدني بودند.نگاه دقيقتر به تاريخ نشان ميدهد که در آن برههي زماني خواست حق راي براي زنان تنها در برنامهي احزاب سوسيال-دموکرات به چشم ميخورد. به تعبير ديگر کسب حق راي براي زنان نتيجهي مبارزهي همهي فمينيستها- در آن زمان ليبرالها و مارکسيستها- بود.
ليبراليسم بر امکان رشد آزاد فردي و برابري مدني و سياسي تاکيد مي ورزد. فمينيستهاي ليبرال هم به تاسي از اين الگوي کلي خواستار فرصتهاي آموزشي و قوانين مدني برابر بودند. با برداشته شدن تدريجي موانع حقوقي در کشورهاي غربي ليبرال فمينيسم به طرز روزافزوني تضعيف شد. در فاصلهي دههي 1920 تا 1960 ليبرال فمينيستها براي ادامهي حيات و تحت تاثير راديکاليسم فمينيستهاي مارکسيست بر خواستههايشان افزودند. اگرچه خواستههاي آنها در مقايسه با خواستههاي کليت جنبش همواره حداقلي باقي ماند. خواستههاي حداقلي که جز در مورد سقط جنين رشد سرمايه به صورت خود به خودي شرايط را براي برآورده شدن آنها مهيا ميکرد. اوايل دههي 1960 فمينيستهاي راديکال - که از گروههاي حاشيهاي جناح چپ محسوب ميشدند- در اعتراض به ادبيات فمينيستي اعلام موجوديت کردند. اين گروه از فمينيستها جذب اصلاح طلبي ليبرالها نشده بودند و خواستار مبارزهي جديتري بودند. از سوي ديگر تلقي فمينيستهاي مارکسيست که مسالهي زنان را جزئي از پيکار طبقاتي پرولتاريا محسوب ميکرد منجر به در سايه ماندن عوامل ويژهي انقياد زنان شد. از همين نقطهي ضعف بود که فمينيستهاي راديکال مارکسيسم را متهم به "کور جنسي" کردند. بنيانهاي فکري راديکال فمينيسم را مارکسيسم آلتوسر، روانکاوي لاکان و شالوده شکني دريدا تشکيل ميداد. کتاب "ديالکتيک جنس" به قلم فايرستون از اولين کتابهاي نگارش يافته از سوي فمينيستهاي راديکال بود. نويسندهي اين کتاب و ساير فمينستهاي راديکال اگرچه به طور جدي از ادبيات مارکسيستي استفاده ميکردند اما ريشه ي ستم جنسي را چيزي غير از روابط توليدي ميديدند . از ديدگاه آنها زنان يک طبقه را تشکيل ميدهند! روابط توليدي و اقتصاد روبنا و عوامل زيستي مربوط به توليد مثل و تفاوتهاي جنسي(زيست شناختي) زير بنا را ميسازند. فمينيستهاي راديکال خواستار پايان دادن به شيء انگاري جنسي، کنترل بر بدن خود و کسب حقوق مربوط به توليد مثل بودند. از نظر آنان ريشهي ستم جنسي کنترل مردان به عنوان معلولي از تفاوتهاي بيولوژيک بود. از سوي ديگر فمينيستها مورد حملهي مارکسيتها قرار گرفتند . اين آموزهي مارکسيسم که هر واقعيتي بايد در پرتو مبارزهي طبقاتي تحليل شود باعث شد که مارکسيستها ليبرال فمينيسم و راديکال فمينسم - و حتي کليت فمينيسم- را داراي پايگاه طبقاتي بورژوازي يا خرده بورژوازي محسوب کنند. از سوي ديگر مارکسيستها مبارزهي فمينسيتها را ايدئولوژيک ارزيابي ميکردند و لذا جهانبيني آنها را در چارچوب آگاهي کاذب ميديدند. مارکسيستها فمينيسم را يک نيروي سياسي موثر محسوب نميکردند چرا که داراي سازمان گسترده و واحدي نبود و از گروههاي پراکنده و غير متمرکز که جهانبيني متفاوت و گاها متضاد داشتند تشکيل يافته بود .
پيش از آن انديشمندان مکتب فرانکفورت مارکسيسم سنتي را مورد انتقاد قرار داده بودند. پيرامون مسالهي زنان انتقادات کلي مکتب فرانکفورت را ميتوان در چند مورد بر شمرد:
1- نهاد خانواده تنها فضايي در جامعهي سرمايهداري است که به دليل روابط شخصي و پيوندهاي عاطفي ، وفاداري و اعتماد بين افراد خانواده ، از خود بيگانگي در آن به حداقل ميرسد.
2- تمي توان خانواده را به عنوان يک واحد اقتصادي صرفا داراي ارزش مصرفي نگاه کرد. مسئوليت تکثير نسل( توليد کارگر) بر عهدهي خانواده است. لذا خانواده در توليد سرمايه ايفاي نقش ميکند و در نتيجه موجد ارزش اضافي است.
3- آزادي زنان با پذيرش هويت اشتراکي به دست نميآيد.
در کنار مباحثات تئوريکي که بين فمينيستها(با گرايشات مختلف) در گرفته بود، تجربهي تلخ کمونيسم در شوروي به تضعيف مارکسيسم-فمينيسم کمک ميکرد. اوايل دههي 1970 بنيانهاي فکري سوسيال فمينيسم جوانه زد. سوسيال فمينيسم بر آن بود تا نکات مثبت راديکال فمينيسم و مارکسيسم فمينيسم را گرد آورد. اگرچه سوسيال فمينيستها به روششناسي مارکسيستي و ماترياليسم تاريخي معتقد بودند اما ريشهي ستم جنسي را صرفا نابرابريهاي طبقاتي ناشي از روابط توليدي و مالکيت ابزار توليد نميديدند. از نظر آنها سرمايه داري، امپريالسيم ، نژادپرستي و سلطهي مذکر مثل حلقههاي زنجيري چنان تنگ در هم بافته شده اند که جدايي ناپذيرند. لذا محو هر يک به مفهوم پايان دادن به همهي آنهاست. در ريشهيابي عوامل غير طبقاتي ستم جنسي آنها به تفاوتهاي جنسي (زيست شناختي) و جنسيتي (روانشناختي) مرد و زن توجه ميکردند و لذا در اين موضوع با راديکال فمينيستها که تفاوتهاي جنسي را زير بنا ارزيابي ميکردند اختلاف نظر داشتند. نظريهي "نظام دوگانه" هايدي هارتمن از بنيانهاي فکري سوسيال فمينيستهاست: " از نظر مادي به سود مردان از هر طبقهاي است که تقسيم کار بر مبناي جنسيت هم در عرصهي عمومي و هم خصوصي تداوم يابد" اين به مفهوم تقسيم مشاغل به زنانه و مردانه و تقسيم نا برابر کار در خانه است. جوليت ميچل از ديگر فمينيستهاي سوسياليست معتقد است که ستم بر زنان را نمي توان تنها در جنبههاي مادي توضيح داد و بايد در ابعاد روانکاوانه و امور فرهنگي نيز مورد توجه قرار گيرد. او پدرسالاري را نظامي ارزشي ساختهي اجتماع ميداند که براي تغييرش بايد دست به مبارزهي سياسي زد. اکثريت سوسيال فمينيستها به استقلال دو نظام سلسله مراتب طبقاتي-جنسيتي معتقدند. ميشل بارت اين نظر را رد ميکند. او خواستار تجديد نظر کلي در نظريهي مارکسيستي و قرار دادن مناسبات جنسي در مرکز تحليل آن است.
صفآرائي فمينيستي:جدا کردن زنان از عرصهي توليد و تفکيک حوزههاي خصوصي و عمومي زندگي باعث شده است پوشش مادري بر سر تمام اشکال استثمار- که در جامعهي بورژوايي شدت يافته است- کشيده شود. تقسيمبندي زندگي به حوزههاي عمومي و خصوصي- که عشق، ازدواج، کار خانگي و پرورش کودکان را شامل ميشود- موجب تشديد ستم جنسي شده است. "امر سياسي شخصي است"”Personal Is Political” شعار محوري فمينيستهاي راديکال در دههي 1960 بود. بعدها سوسيال فمينستها با حمله به اين تفکيک حوزهها اين شعار را در مرکز خواستهاي خود قرار دادند. فمينيستهاي ليبرال - به تبعيت از کليت ليبراليسم- از اين جدايي دفاع ميکردند. ليبراليسم با طفره رفتن از حمايت زنان و کودکان، بدرفتاري و تجاوز به زنان توسط همسرانشان را مورد اغماض قرار ميداد تا به اين وسيله خوش خدمتي خود را به اتحاد مقدس سرمايهداري-مردسالاري نشان دهد. شواهد عيني اين سکوت معنيدار را تائيد ميکند. تا سال 1989 تجاوز شوهران تنها در معدودي از کشورهاي غربي(دانمارک،سوئد،نروژ،کانادا) غير قانوني بود. در سال 1979 تنها د ر5 ايالت آمريکا تجاوز به همسر غير قانوني محسوب ميشد. اين در حالي است که سالها پيش از آن قوانين حمايتي از زنان براي جلوگيري از تجاوز شوهران در بلوک شرق به تصويب رسيده بود. موضوع ديگري که به اختلافات دامن زد مسالهي ارزيابي ستم و استراتژي مبارزه بود. از ديدگاه فمينيستهاي چپ- مارکسيست، سوسياليست و راديکال- ستم نتيجه ي عمل انساني و حاکي از ايجاد موانع تحميلي و غيرعادلانه در راه آزادي افراد و گروههاست. مطابق اين نظر ستم نميتواند نتيجهي بدشانسي ، جهالت يا پيشداوري باشد. بلکه حاصل عمل فعال گروهي نسبت به گروه ديگر جهت حفظ منافع گروه حاکم است. اين در حالي است که برداشت فمينيستهاي ليبرال درست در نقطهي مقابل اين براشت قرار ميگيرد. در نتيجه فمينيستهاي ليبرال مباحثهي منطقي را براي رهايي از اين ستم کافي ميدانند ولي فمينيستهاي چپ رهايي از ستم را منوط مبارزهي سياسي ميدانند. از آن جا که سوسيال فمينيسم نميخواهد گرفتار وسوسههاي آرمانشهري شود لذا به جاي تاکيد بر اهداف مبارزه بر روند مبارزه تاکيد ميکند. مفهوم آزادي تا زمان محو تمام اشکال ستم بايد مورد تجديد نظر دائمي قرار گيرد. چيزهايي که زماني ضروريات طبيعي محسوب ميشدند ممکن است امروز تبديل به نمادهاي ستمگري شده باشند.
رابطهي سرمايهداري و مردسالاري: يافتههاي جديد مردمشناسان نشان ميدهد که حتي در جوامع پيشاطبقاتي زنان- عليرغم شرکت در تهيه غذا- در تساوي با مردان نبودهاند . اين دادهها از اعتبار نتيجهگيري انگلس کاسته است. تقسيم کار اجتماعي - شکارگري مردان و گردآوري دانهي زنان- قبل از شکلگيري طبقات بر چه مبنايي بوده است؟ اين يافتهها نشان ميدهد که نميتوان ستم جنسي با منشا تفاوتهاي زيست شناختي را به کل ناديده گرفت. اگرچه نظام طبقاتي اين ستم را به طرز جدي تشديد کرده است. به عبارت ديگر شرايط جوامع پيشاطبقاتي در مقايسه با دنيايي برابر داراي تفاوتهاي کمي است اما شرايط جوامع طبقاتي با هر دوي آنها داراي تفاوتهاي کيفي است. مردسالاري از سرمايهداري قديميتر است ولي با گسترش سرمايهداري ابعاد جديدتري پيدا کردهاست. اين انديشه که نقش طبيعي زن کار خانگي يعني مادرو همسر بودن است تا اندازهاي از نظرات پيشاسرمايهداري دربارهي جايگاه زنان ناشي شده اما علت گسترش آن همخواني بيشترش با وضعيت جديد بود. با پيدايش سرمايهداري صنعتي و در نتيجهي پيوند اتحاديههاي صنفي و سرمايهداران - درميانه ي قرن نوزدهم- نظام خانوادگي بورژوايي تثبيت شد. در نتيجهي اسن توافق زنان از نيروي کار کنارگذاشته شدند تا مردان دستمزد خانوادگي کسب کنند. اين توافق از جهات زير متناسب با اهداف بلند مدت سرمايهداري - و درست در خلاف جهت اهداف بلند مدت مردان کارگر- بود:
1- کار بيمزد زنان در مراقبت از نيروي کار و پرورش نسل بعدي کارگران به سرمايهداري سود ميرساند و براي بقاي آن ضرورت دارد. اين سرمايهداري است که در اصل از کار بيمزد زنان سود ميبرد، اگرچه يکايک مردان نيز تا اندازهاي بهرهمند ميشوند.
2- زنان به عنوان نيروي کار ذخيره ، هميشه در اختيار سرمايهدار هستند تا آنها را با دستمزد کمتر وارد چرخهي توليد کند.
3- مردان و زنان کارگر داراي منافع متفاوتي ميشوند که آنها را رودرروي يکديگر قرار ميدهد.(شکاف در طبقهي کارگر)
با واگذاري قسمت عمدهي زنان در جامعهي پيشاطبقاتي به کارخانههاي جامعهي سرمايهداري، دو نتيجهي متضاد به جود آمده است. از سويي وابستگي زنان به شوهرانشان افزايش پيدا کرده است و از سويي ديگر امکان انجام کارمزدي و استقلال مالي براي زنان به وجود آمده است. در اين ميان سوال گرهاي که جلب توجه ميکند اين است که:" آيا سرمايهداري و مردسالاري همچنان متحد باقي خواهند ماند يا ضرورتهاي عيني آنها را در تقابل قرار ميدهد؟" (چرا سرمايهداري نبايد از نيروي کار ارزانتر زنان استفاده کند؟)
گروهي از متفکران مارکسيست - همچون ميشل بارت- بر اين اعتقادند که ستم بر زنان( به شکل کار خانگي) جزء لاينفک سرمايهداري است . اما گروهي از سوسيال فمينيستها نظر کاملا متفاوتي دارند. سيلويا والبي چنين استدلال ميکند که به دليل نياز سرمايهداري به استفاده از نيروي کار ارزانتر زنان، سرمايهداري و مردسالاري روزي در تقابل با يکديگر قرار ميگيرند. در دوران جنگ جهاني اول به دليل شرايط خاص اقتصادي چنين وضعيتي به وجود آمد. سيلويا والبي معتقد است که در صورت شکلگيري اين تقابل مردسالاري از بين نخواهد رفت بلکه صورت جديدي پيدا خواهد کرد. مردسالاري خصوصي(نگهداشتن زنان در خانه) به مردسالاري عمومي(کار کردن زنان در مشاغل خاصي با دستمزد و موقعيت پائينتر) تبديل خواهد شد. شواهد عيني در کشورهاي توسعه نيافته نظريات سيلويا والبي را تائيد ميکند. در سالهاي اخير کار مزدي زنان در کشورهاي غزبي افزايش يافته، گسترش سطوح اشتغال به دليل بيرون رانده شدن مردان از مشاغل نبوده، بلکه در اثر افزايش کلي تعداد مشاغل در دسترس پديد آمده است. با وجود اين نابرابري در کار حفظ شده است. زنان معمولا در مشاغل پستتر به کار گرفته ميشوند. در 1984 ، 46% نيروي شاغل انگلستان را زنان تشکيل ميدادند . ولي تنها 17% از مشاغل مديريتي ارشد و مالکيت 5% از بنگاههاي کسب و کار در اختيار زنان بود. در 1980 در مجالس قانونگذاري انگلستان 1762 مرد و 87 زن حضور داشتند. زنان همچنين در مشاغل مشابه حقوق کمتري - معمولا حدود 60 % همتايان مرد خود- دريافت ميکنند. سوئد از نظر کارمزدي زنان پيشاپيش جامعهي غرب است. در اين مورد ذکر دو نکته خالي از فايده نيست:
1- نابرابري در عرصهي کار در سوئد همچنان به طرز جدي خودنمايي ميکند. تنها 5% از مردان شغل نيمهوقت دارند در حاليکه اين رقم براي زنان 45% است.
2- سرمايهداري در سوئد به مراحل بلوغ خود نزديک ميشود. اين همبستگي بلوغ سرمايهداري با تبديل مردسالاري خصوصي به عمومي قابل تامل است. در 1986 ، 80% از افراد 84-16 ساله در سوئد کار مزدي انجام ميدادند.
به نظر ميرسد ايران آرام آرام وارد مرحلهي گذار از مردسالاري خصوصي به عمومي ميشود. اگرچه در مورد ايران هرگز نبايد صورتبنديهاي روبنايي پيشا سرمايهداري را- به عنوان نيروي بازدارندهي اين گذار- فراموش کرد.
اهميت کار خانگي: ادارهي خانواده خصلت عمومي خود را از دست داده و در بخش خدمات خصوص جاي گرفته است. زنان از شرکت در توليد اجتماعي محروم شدهاند و با کساني که در وضعيت مشابه هستند هيچگونه ارتباطي ندارند . با يک تحليل سادهي مارکسيستي به اين نتيجه ميرسيم که زنان خانهدار از جريان اصلي حرکت تاريخ طرد شده اند و پذيرندهي منفعل تحولات اقتصادي در توليد اجتماعي به حساب ميآيند . اين در حالي است که کار بيمزد خانگي اهميت زيادي براي اقتصاد جامعه دارد. 25 تا 40 درصد ثروت ايجاد شده در کشورهاي صنعتي را کار بيمزد خانگي در بر ميگيرد. اين کار با ارائهي خدمات رايگان که بسياري از جمعيت شاغل به آنها وابسته است بقيهي اقتصاد را تقويت ميکند. خارج شدن مولدين يک سوم ثروت جامعه از جريان ماترياليسم تاريخي اهميت مبارزهي جدي براي تغيير وضع فعلي را نشان ميدهد.
تجربهي تلخ بلوک شرق: اگرچه مارکسيسم اصيل تجربهي بلوک شرق در مورد مسالهي زنان را بسيار ناموفق ارزيابي ميکند. اما اين با سياهنماييهايي که از سوي رسانههاي تبليغاتي بورژوازي انجام ميشود تفاوتهاي اساسي دارد. تعداد زنان شاغل در بلوک شرق بسيار بيشتر از تعداد زنان شاغل در کشورهاي غربي بود . توزيع شغلي و توزيع درآمد براي شغلهاي برابر نيز در بلوک شرق عادلانهتر بود. در حاليکه در انگلستان تنها 32% از زنان داراي فرزند زير 6 سال جزء نيروي شاغل محسوب ميشدند، اين آمار براي چکسلواکي 80% بود. تنها 7% از پزشکان و دندانپزشکان در انگلستان زن هستند، ولي اين آمار براي روسيه 75% است. 50% از مديران پزشکي روسيه را زنان تشکيل ميدهند. با اين وجود کمک شوهران به کارهاي خانه و مراقبت از کودکان در روسيه کمتر از انگلستان است و اين باعث فشار مضاعف به زنان روسي ميشود.
سوسياليسم و خانواده: در زمينهي اتهام خانوادهستيزي به سوسياليستها يايد به موارد زير توجه کرد:
1- در اين انتقادات هرگز به رويههاي تاريک خانواده( خشونت، سلطه و...) پرداخته نميشود.
2- انتقاد مارکسيسم به خانواده به مفهوم مخالفت با ازدواج نيست ، بلکه بر اين نکته پاي ميفشارد که تنها در يک جامعهي سوسيالسيتي اين رابطه بر پايهي عشق و فارغ از سلطهي مذکر خواهد بود.
مسالهي اتحاد خواهرانه: آيا اتحاد خواهرانهي تمام زنان( از هر طبقه و نژادي) عليه دشمن مشترکشان ،مردسالاري ، ممکن است؟ روايت متفاوتي از فمينيسم وجود دارد. چهار روايت عمدهي راديکال، ليبرال، سوسياليستي و مارکسيستي تا حد قابل قبولي اختلافات اساسي ميان فمينيستها را منعکس ميکنند. اگرچه از نظر طرفداران پست مدرنيسم- که ابرروايتها را نفي ميکند- اين مساله مثبت تلقي ميشود اما به دليل تجربههاي تاريخي و ضرورتهاي عيني اين مساله نيازمند بررسي بيشتر است. جنبشهاي اجتماعي حول شکافهاي اجتماعي( شکاف طبقاتي، شکاف جنسيتي، شکاف سنت و مدرنيته و...) شکل ميگيرند. زماني که يکي از اين شکافها فعال ميشود، به تقويت جنبشي که حول آن سازماندهي شده و تضعيف ساير جنبشها ميانجامد. اين مساله در بزنگاههاي تاريخي براي فمينيسم گران تمام شده است. در شرايط حساس که شکافهاي ديگري فعال شده اند عملا اثبات شده است که اتحاد فمينيستي اتحادي بسيار شکننده است، به طوري که در کمترين زمان ممکن گروههاي فمينيست مؤتلف حمايت زنان را به حساب جنبشهاي ديگري واريز کرده ، در جبهههايي مقابل يکديگر صف آرايي کردهاند. به عنوان مثال در زمان جنگ جهاني اول گروههايي از گروههاي فمينيست انگليسي از جنگ حمايت ميکردند و گروهي ديگر خواستار صلح بودند. مسالهي روايتهاي متفاوت از فمينيسم طبيعي است، چرا که روايت هر شناسندهاي(سوبژه) لاجرم بايد در چارچوب مبارزهي طبقاتي بررسي شود. تحقق اتحاد خواهرانه به مفهوم پذيرش استقلال مردسالاري و سرمايهداري است. چنين اتحادي عملا به معني پذيرش روايت ليبرال فمينيسم ( يا گرايش انحرافي راديکال) و حرکت زير پرچم ليبراليسم است. لذا اتحاد خواهرانه شعاري است که تنها هدفش منحرف کردن جنبش از مطالبات راديکال است. زنان هم مثل مردان به طبقات مختلفي تعلق دارد. زنان بورژوا همچون مردان بورژوا به استثنمار طبقهي کارگر مشغولند. مسالهي اتحاد خواهرانه آنقدر مضحک است که اتحاد دوست و دشمن بر عليه دشمن فرضي ! راهکار زنان براي رهايي از ستم جنسي تشکيل صفي مستقل درون جنبشي است که در مبارزهي طبقاتي همپيمان آنهاست. به اين مفهوم زنان کارگر علاوه بر آنکه در مبارزهي طبقاتي شرکت ميکنند بايد به دنبال تشکيل صفي مستقل از طريق اتحاديهها و NGO ها باشند. ضرورتهاي عيني ايران دو نتيجهي زير را به جمعبندي فوق ميافزايد:
اول آنکه با توجه به فعالتر شدن شکافهاي طبقاتي در سالهاي اخير اکنون در مرحلهي تقابل روايتهاي مختلف فمينيسم قرار داريم. چنين اتفاقي براي آنها که مبارزهي فمينيستي را مبارزهي زنان عليه مردان ميدانند چندان خوشايند نيست ، چرا که در آيندهي نزديک کمتر کسي جذب چنين مبارزهاي ميشود. دوم آنکه به دليل مشخصههاي پيشاسرمايهداري روبنايي در ايران امکان اتحاد فمينيستي بر عليه روبنا وجود دارد. قوانين مدني هنوز تا مرحلهي برابري فاصلهي زيادي دارند. مسائل حل نشدهي زيادي در عرف جامعهي ايران وجود دارد که هر دوي اينها داراي ريشههايي با توجيه شرعي نيز هستند . چنين اتحادي ميتواند نقش مثبتي در رهايي زنان ايراني از ستم جنسي ايفا کند به شرط آنکه مرزبنديهاي مشخص و صف مستقل درون اين اتحاد هرگز از نظر دور نشود.