اين مقاله در ارديبهشت 85 نگارش يافته ، نيمي از آن با امضاي سيامک بهکيش(نام مستعار) در ويژه نامه ي روز جهاني کارگر نشريه ي دانشجويي "آرمان نو" (دانشگاه تهران) به چاپ رسيده است و چاپ نيمي ديگر به آينده موکول شده است:
"نگاهي به سازمانيابي طبقهي کارگر ايران"
بخش نخست
در سالي که گذشت اعتراضات و اعتصابات کارگران شرکت واحد اتوبوسراني براي بدست آوردن حق تشکيل سنديکا و در نهايت واکنش حاکميت که به شکل سرکوب گستردهي فعالين سنديکايي نمود عيني يافت، مهمترين رخداد کارگري ايران بود. در تحليل مارکسيستي اتحاديههاي کارگري از آن جهت نقشي کليدي ايفا ميکنند که عامل اصلي در تبديل طبقهي کارگر از طبقهاي در خود به طبقهاي براي خود هستند. در اين مقاله سعي شده است که با توجه به واقعيات عيني جامعه به مسائل گرهاي اتحاديههاي کارگري در ايران پرداخته شود. مسلما آنچه که ارائه شده تنها مختصري از واقعيات تاثيرگذار بر آيندهي اتحاديههاي کارگري در ايران است. مقاله از چهار قسمت اصلي تشکيل شده است. در قسمت اول به تشريح شرايط عيني طبقهي کارگر در ايران پرداخته ميشود. مقاله با نقد باورهايي پيرامون فعاليت سنديکايي و راهکارهاي مطرح براي سازماندهي طبقهي کارگر در يران به ارائهي راهکارهاي مشخص منتهي ميشود:
"شرايط عيني طبقهي کارگر در ايران"
به طور کلي چالشهاي بزرگ طبقهي کارگر را ميتوان در چارچوب مختصات عمومي جامعه ي ايران(که از تاريخ معاصر متاثر است) و اوضاع طبقهي کارگر تحت حاکميت جمهوري اسلامي مورد بررسي قرار داد. همچنين صورتبنديهاي لايههاي مختلف طبقهي کارگر بايد مورد ارزيابي دقيق قرار گيرند. در اين راستا ميتوان به موارد زير اشاره کرد:
1- افزايش تعداد اعتصابات،راهپيماييها و ساير اشکال اعتراضات کارگري نشان ميدهد که در مورد مسائل اقتصادي (بر خلاف مسائل روبنايي) نميتوان به عوامفريبي دست زد. چرا که مسائل زندگي روزمرهي توده ها را نه با سخنوري که با اتخاذ سياستهاي درست و علمي ميتوان پاسخ گفت. پيرامون اعتراضات کارگري در ايران نکات زير کليدي محسوب ميشوند:
الف) به دليل آنکه طبقهي کارگر در ايران در معرض تحليل قرار گرفته است، لذا اعتراضات خصلت دفاعي دارند. اعتراضات اغلب براي پرداخت دستمزدهاي عقب افتاده، تعطيلي کارخانهها و بيکاري يا اخراج کارگران انجام ميشوند. اين شرايط اعتراضات را در وضعيت مبهمي قرار داده است. پيروزي در اعتراضات به مفهوم حفظ وضع موجود و شکست به مفهوم تباهي و نابودي است.(که اين خود عاملي در تضعيغف جنبش کارگري است) از سويي ديگر از آنجا که مبارزه در يک قدمي تباهي و سنگر آخر انجام ميگيرد هراس از سرکوب مضحک و بيمعني شده است.
ب) مبارزات به صورت کاملا پراکنده انجام ميشوند. هستههاي کارگري در حالت اتميز قرار دارند و لذا کارگران حتي به خواستهاي حداقلي(صنفي-دفاعي) خود نميرسند. با توجه به اين حالت نياز مبرم جنبش کارگري نه راديکال شدن حرکت که تشکليابي در مقياس سراسري (ملي) است.
انگلس دربارهي ضرورت تشکيلات کارگري مي نويسد:"کارگران غير متشکل براي مقاومت در مقابل اين فشار( فشار براي کاهش دستمزدها) هيچ وسيلهي موثري در اختيار ندارند" در مانيفست به وسايل پيشرفتهي ارتباطي که با نزديک کردن پرولتاريا به همديگر مبارزات محلي را به مبارزات ملي ارتقاء ميدهند اشاره شده و در ادامه ميآيد:" مبارزهي پرولتاريا با بورژوازي، اگر نه از نظر محتوا، دست کم از نظر شکل، در آغاز مبارزهاي ملي است. البته پرولتارياي هر کشور نخست بايد تکليف بورژوازي خود را يکسره کند"
ج) به دليل نااميديهاي کارگران از ادامهي اعتراضات در سطح واحد توليدي، اعتراضات به بيرون از کارخانهها کشيده شده و حالت نيمه سياسي پيدا کرده است.
اعتصاب رانندگان شرکت واحد داراي دو ويژگي کليدي بود که آن را در ميان ساير اعتراضات کارگري به صورت استثنايي مطرح کرد:
الف) ار آن جا که خواستههاي حق تشکيل سنديکا و افزايش دستمزدها را شامل ميشد ، حرکتي رو به جلو و غير تدافعي محسوب ميشد.
ب) از نظر سازماندهي نسبت به ساير اعتراضات کارگري برتر بود. تعداد بيشتري از کارگران را درگير اعتصاب کرد و صداي اعتراض خود را به گوش توده ها و جهانيان رساند.
2- طبقهي کارگر ايران از طريق سياستهايي که حاکميت پيش ميبرد و يا صرفا با تکيه بر تضادها ي دروني طبقهي حاکم نميتواند به تشکلهاي مورد نيازش دست يابد.
3- به لحاظ تاريخي عدم توسعي يافتگي صنعتي و وابستگي سرمايهداري ايران به سرمايهداري جهاني در ترکيب با حکومتهاي مستبد در ايران بدترين شرايط اقتصادي،اجتماعي و سياسي را براي تکامل جنبش کارگري در ايران به وجود آورده است.
4- مسالهي وجود ثروتهاي عظيم نفتي و طبيعي در ايران باعث جدايي بيشتر حکومتها از تودهي مردم شده است. دولتمرداني که قدرت خود را تا به اين حد مستقل از مردم ارزيابي ميکنند،ديگر نيازي به پاسخگويي به مردم نميبينند و لذا در سرکوب جنبشهاي کارگري بيرحمانهتر عمل ميکنند.
5- رشد اقتصاد انگلي مبتني بر سوداگري از سالهاي ابتدايي دههي 1350 و در نتيجه افزايش درآمدهاي نفتي و تشديد آن پس از پيروزي انقلاب57 ،(به خصوص در دوران جنگ) منجر به عقبماندگي صنعتي ايران و در نتيجه تشکيل ارتش ذخيرهي بيکاران ، گسترش اشکال غير رسمي اشتغال و تجزيه ي پرولتاريا به گروههاي حاشيهاي و شبه پرولتري شده است. تمام اين عوامل به تشديد استثمار نيروي کار در ايران منجر شده است.
6- سرمايهداري در ايران به صورت ناموزون و گسيخته رشد کرده است. بخشهايي از اقتصاد نسبتا رشد يافته و بخش زيادي از آن عقبمانده. شاخههاي اقتصاد به جاي برقراري ارتباطي ارگانيک با يکديگر نسبت به هم خنثي و در مواردي حتي در جهت متضاد هم رشد کردهاند.
7- تحريمهاي اقتصادي، پيگيري سياست غلط خودکفايي به مدت طولاني،جنگ با عراق، رشد افسارگسيختهي سوداگري، سياستهاي تندروانهي بين المللي و ... منجر به کاهش نرخ سرمايهگذاري،رکود و نرخ بالاي تورم شده است. فزوني نرخ افزايش عرضهي نيروي کار بر تقاضاي آن منجر به پيدايش ارتش ميليوني بيکاران شده است که قدرت چانهزني زيادي به بورژوازي عقب ماندهي ايران داده است.
8- سياستهاي اقتصادي متناقض دولت همچون اولويت کشاورزي، خودکفايي و تعديل اقتصادي و .. در کنار نقش پررنگ اقتصاد سايه،مصرفي،رانتي و نفتي ، از يک سو طبقهي کارگر ايران را تضعيف کرده است و از سوي ديگر منجر به تحليل بورژوازي صنعتي ايران شده است.
9- رشد اقتصاد سايه(زير زميني) در ايران منجر به از بين رفتن مرز کار رسمي و غير رسمي شده که در کنار مازاد عرضهي نيروي انساني شرايط وخيمي را به طبقهي کارگر تحميل کرده است.
10- غلبهي خصلت مالي و عقبافتادهي بورژوازي بر خصلت صنعتي و مترقي آن در ايران و دفرمه شدن بورژوازي ايران به صورت "پلوتوکراتيک-کمپرادور" ، از سويي با تحليل طبقهي کارگر و تشکيل ارتش 5/5 ميليون نفرهي بيکار سازمانيابي کارگران را دشوار کرده و از سوي ديگر با تشديد اختلاف طبقاتي حس همبستگي کارگران را افزايش خواهد داد. در نتيجه مبارزهي طبقاتي در ايران در يکي از حساسترين دوران تاريخي خود قرار گرفته است.
11- نسبت بزرگي از اقتصاد ايران را اقتصاد دولتي تشکيل ميدهد. ملي شدن منابع طبيعي(و از همه مهمتر نفت)، افزايش قيمت نفت از دههي 1970 ، انجام سرمايهگذاريهاي بزرگ( که تنها در توان دولت است)، وقوع انقلاب 57 و عدم اعتماد به بورژوازي صنعتي و ملي، وقوع جنگ ايران و عراق و قرار گرفتن منابع کشور در راستاي اهداف نظامي به تقويت اقتصاد دولتي در ايران کمک کرده است.سياستهاي خصوصيسازي در ايران به شکست انجاميده است. روند خصوصيسازي در ايران نسبت به کشورهاي در حال توسعهاي چون مکزيک و آرژانتين بسيار کند و ناکارآمد بوده است. واگذاري صنايع از طريق مناقصهها به صاحبان رانتهاي سياسي و به قيمت ناعادلانه، واگذاري مالکيت شرکتها و موسسات دولتي بابت استرداد وجوه استقراضي دولت به سازمان تامين اجتماعي، سازمان بازنشستگي کشوري،آستان قدس رضوي،صندوق ذخيره ي فرهنگيان و .. و در نهايت واگذاري شرکتها در آستانهي ورشکستگي به بخش خصوصي از مهمترين عوامل شکست سياستهاي خصوصيسازي در ايران است.
12- نرخ سرمايهگذاري خارجي در ايران بسيار پائين و محدود به صنايع نفت،گاز و پتروشيمي ميشود. از سوي ديگر سرمايههاي ايراني به دبي و ترکيه مهاجرت ميکنند. بالا بودن نرخ تورم، تنشهاي سياسي داخلي و خارجي، مقررات دست و پا گير و حضور دولت به عنوان رقيبي بزرگ از عمدهترين دلايل گريز سرمايه ها هستند. سرمايههايي که راه حل مهاجرت را انتخاب نميکنند به دليل سودآوري بيشتر از صنعت به تجارت روي ميآورند.
13- سنتهاي مصرفي نادرست که از اوايل دههي 1350(با افزايش درآمدهاي نفتي) در جامعهي ايران رواج پيدا کرده است، و ارائهي رايانههاي مصرفي از سوي دولت اقتصاد ايران را به شدت مصرفي کرده است.( 60 درصد توليد ناخالص داخلي صرف مصرف و 15 درصد آن سرمايهگذاري ميشود) اين موضوع به عقبماندگي سرمايهداري در ايران و در نتيجه خصلتهاي وابستگي و مالي آن دامن زده است.
14- حکومت ايران داراي بعضي خصلتهاي يک دولت مستبد آسيايي يا يک دولت رانت خوار نفتي است، به لحاظ طبقاتي مرکب از خرده بورژوازي سنتي، بورژوازي بازار و جمعيت نيمه پرولتارياست که کاست روحانيت آن را رهبري ميکند. حکومت ايران داراي عناصري از حکومت ايدئولوژيک جامعه القوا، اليگارشي، اتوکراسي انتخابي، دموکراسي نمادين و شبه دموکراسي است ولي روح غالب آن مذهبي-بناپارتيستي است.
15-خصلت ايدئولوژيک حکومت و نقش مذهب و روحانيت به نهادينه شدن مردسالاري در ايران کمک کرده است. اين موضوع فشار مضاعفي بر زنان کارگر وارد ميکند. اگرچه نقش نهادهاي مذهبي تا پيش از انقلاب هم در همين راستا بود ولي به دليل کسب قدرت سياسي شکل جديدي به خود گرفته است.
16- فرهنگ مردسالار ايراني مستقل از حجم بالاي تبليغات ايدئولوژيک حکومتي به فرودستي و استثمار مضاعف زنان ياري ميرساند.
17- تشکلهاي قانوني کارگري(شوراهاي اسلامي کار،خانهي کارگر و انجمنهاي صنفي) داراي خصلت کورپراتيستي(سازش طبقاتي) و ايدئولوژيک هستند. خصلت کورپراتيستي اين نهادها از خصلت ايدئولوژيک آنها جدا نيست.(همانطور که خصلت بناپارتيستي حکومت ايران از خصلت مذهبي آن جدا نيست) قرار دادن پوشش "امت اسلامي" بر شکافهاي ژرف طبقاتي به تقويت خصلت کورپراتيستي اين نهادهاي کارگري کمک کرده است. از سوي ديگر خصلت کورپراتيستي نهادهاي قانوني کارگري از خصلت بناپارتيستي حکومت جدا نيست.
پيرامون اين ارتباط تروتسکي مينويسد:" سرمايهداري امپرياليستي در کشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره يک قشر اشرافيت و بوروکرات کارگري ايجاد ميکند، اين قشر خواهان حمايت حکومتهاي مستعمره و نيمه مستعمره به مثابه حامي و قيم و گاهي نيز حکم ميشود. اين مهمترين پايهي اجتماعي ماهيت بناپارتيستي و نيمه بناپارتيستي حکومتها در مستعمرات و به طور کلي در کشورهاي عقبمانده را تشکيل ميدهد. اين همچنين پايههاي وابستگي سنديکايي اصلاح طلب به دولت نيز هست" و در جاي ديگري مينويسد:" حکومتهاي کشورهاي عقبمانده، يعني مستعمرات و نيمه مستعمرات، شکلي بناپارتيستي يا نيمه بناپارتيستي به خود ميگيرند. با اين تفاوت که بعضي سعي ميکنند با جلب حمايت کارگران و دهقانان به سوي مسيري دموکراتيک جهتگيري کنند و ديگران نوعي ديکتاتوري نظامي و پليسي مستقر ميکنند. اين امر سرنوشت سنديکاها را نيز تعيين ميکند يا تحت رياست دولت قرار ميگيرند، يا دچار سرکوبي ظالمانه ميشوند"
نهادهاي قانوني کارگري در ايران به جاي آنکه کارگران را در پيشگاه حکومت نمايندگي کنند ، نمايندهي حکومت ( و در نتيجه بورژوازي) نزد کارگران هستند و عملا به ارگانهاي سرکوب تبديل شدهاند.
18- جنبش چپ در ايران در شناخت لايههاي مختلف طبقهي کارگر کوتاهي کرده و بيشتر به افشاي عملکرد ضد کارگري سرمايهداري پرداخته است. يک برداشت مارکسيستي اعتقاد دارد که با رشد و گسترش سرمايهداري و کارمزدي کارگران همگون ميشوند. راجع به اين برداشت ذکر نکات زير الزامي است:
الف) سرمايهداري با توجه به آگاهي از ديناميسم توازن قوا براي ايجاد تفرقه در ميان طبقهي کارگر به تمايزات فرهنگي، مناسبات مبتني بر جنسيت، گرايشات قومي و باورهاي مذهبي که ماهيت پيشاسرمايهداري دارند دامن ميزند.
ب) علاوه بر انتخاب سودجويانه سرمايهداري بين دامن زدن به اين اختلافات و يا تلاش براي همگوني طبقهي کارگر ، به دليل اينکه به شرايط رشد نهايي سرمايهداري( به خصوص در ايران) نرسيدهايم همچنان بعضي خصلتهاي پيشاسرمايهداري روبنا مستقل از ارادهي سرمايه به حيات ادامه ميدهند.
ج) شکاف در طبقهي کارگر منجر به عدم اتحاد کارگران و فقدان تشکل آنها شده، مبارزهي کارگران را در محدودهي پيشاسياسي متوقف ميکند.
براي کمک به سازمانيابي جنبش کارگري بايد به تحليل دقيقي از لايهها و بخشهاي مختلف آن دست يافت. تقسيمبندي کارگران براي سازمانيابي آنها ميتواند د رمحورهاي زير مورد مطالعه قرار گيرد: الف) شاخههاي اقتصادي(صنعت،کشاورزي،خدمات) ب) جنسيتي ج) قومي د) شهري و روستايي ه) مهارت( ساده-ماهر) و) ميزان سازمان يافتگي ز) تحصيلات
19- نابرابريهاي جنسي در ميان طبقهي کارگر:
استثمار مضاعف نيروي کار زنان در ايران به طور کلي ناشي از دو عامل اساسي است: اولا خصلت سرمايهداري اقتصاد ايران که از کار خانگي زنان و تفکيک حوزههاي عمومي و خصوصي زندگي سود مي برد. ثانيا خصوصيات پيشاسرمايهداري روبناي جامعهي ايران برآمده از مذهب و فرهنگ مردسالار ايراني .
در نتيجهي اين تفکيک حوزهها مردان کارگر هم در سود بهرهکشي زنان(کار خانگي) با نظام سرمايهداري شريک شدهاند که خود منجر به ايجاد شکاف در طبقهي کارگر شده است.
جدول زير در رابطه با آمار نيروي کار زنان آورده شده است:
|
سال |
1335 |
1345 |
1355 |
1365 |
1375 |
|
جمعيت بالاي 10 سال (ميليون نفر) |
6.242 |
8.206 |
11.232 |
16.4 |
22.5 |
|
جمعيت فعال(هزار نفر) |
576 |
1033 |
1449 |
1000 |
2037 |
|
جمعيت فعال شاغل(هزار نفر) |
573 |
944 |
1212 |
975 |
1765 |
|
نرخ بيکاري(%) |
.5 |
8.6 |
16.4 |
2.44 |
13.4 |
|
سهم زنان در بازار کار(%) |
9.7 |
14.5 |
14.8 |
10.2 |
12.7 |
|
بخش صنعت(%) |
- |
- |
53.7 |
21.6 |
33 |
|
بخش خدمات(%) |
- |
- |
27.5 |
- |
50 |
|
بخش کشاورزي(%) |
- |
- |
18.8 |
- |
16.6 |
|
زنان خانه دار(%) |
- |
- |
- |
69 |
57 |
|
زنان شاغل تحصيل کرده(%) |
- |
- |
18.5 |
- |
43 |
با توجه به دادههاي جدول و نيز بهرهگيري از سايرآمارها ميتوان گفت:
ا- ويژگيهاي کلي اشتغال زنان تا پيش از انقلاب 57 عبارتند از:
الف) پائين بودن نسبت شرکت زنان در فعاليتهاي اقتصادي کشور
ب) محدود بودن تنوع مشاغل زنان(عمدتا محدود به کارهاي پست، ساده و کم درآمد)
ج) دستمزد نابرابر زنان در برابر مردان
د) سطح نازل سواد زنان شاغل
ه) ورن نسبتا سنگين بخش کشاورزي در ميان شاخههاي اقتصادي( البته مالکيت زمين همچنان د ر انحصار مردان بود)
2- عليرغم رشد چشمگير جمعيت زنان بالاي 10 سال بعد از اتقلاب 57، در فاصلهي سال هاي 55 تا 65 با کاهش تعداد زنان شاغل مواجه بودهايم. عوامل اصلي موثر در اين کاهش عبارتند از : پاکسازي گستردهي زنان در صنعت( به خصوص صنعت نساجي) ، بازنشسته کردن زنان و تشويق آنها به بازخريد، افزايش مرخصي زايمان، تعطيلي مهدکودکها در بعضي ادارات دولتي، جنگ ايران و عراق و رکود توليد، نيمه وقت شدن کار زنان، مشکل شدن استخدام زنان و تبليغ نقش مادري و همسري و افزايش خانه داري
3- چرخش تمرکز نيروي کار زنان از صنعت به خدمات بعد از انقلاب 57 مشهود است. اين چرخش به دليل استخدام گستردهي زنان آموزگار و ارائه دهندهي خدمات بهداشتي بوده است. اين مساله خود حاصل ديدگاه تفکيک جنسيتي در مراکز اموزشي و افزايش قابل توجه خدمات آموزش و بهداشتي در ايران است.همين مساله موجب چرخش تمرکز نيروي کار زنان از بخش خصوصي به بخش دولتي شده است. در سال 1379 ، 18.6% کل شاغلان زن در فعاليتهاي آموزشي اشتغال داشتهاند.
4- همزمان با کاهش نسبت جمعيت روستايي د رايران پس از انقلاب 57، سهم اشتغال زنان در کشاورزي به مقدار اندکي کاهش نشان داده است.
5- درصد زنان تحصيل کردهي شاغل نسبت به پيش از انقلاب افزايش نشان داده است. حضور پررنگ زنان در مراکز آموزشي و همين طور مازاد عرضهي نيروي انساني که منجر به قدرت مانور کارفرما براي انتخاب کارگر شده دلايل اصلي اين موضوع هستند. سطح بالاتر سواد در ميان زنان شاغل از نقطه نظر سازمانيابي زنان کارگر عامل مهمي محسوب ميشود.
متوسط دستمزد زنان در ايران (بدون احتساب نيرويي که براي کار خانگي محسوب ميکنند و بدون مزد ميماند) 33% کمتر از متوسط دستمزد مردان است. يکي از دلايل اين امر کمتر بودن ساعات کاري زنان است.(که خود معلول تحميل کار خانگي به آن هاست) با در نظر گرفتن نيرويي که زنان براي کار خانگي صرف ميکنند متوسط درآمد به ساعت براي زنان حدود 50 تا 60 درصد مردان است. همچنين نابرابريهاي در زمينههاي پاداش، بيمه و ماليت بر درآمد وجود دارد.
نابرابريهاي شغلي همچنان به عنوان نمودي از تبعيض جنسيتي همچنان وجود دارد. در يک بررسي 96% مديران وزارت نيرو را مردان تشکيل ميدادند. همين الگو کمابيش در ساير نهادها ديده ميشود.
بعضي از شغلها مانند معلمي،پرستاري، قاليبافي(84% بافندگان فرش کشور را زنان تشکيل ميدهند) و ... به عنوان کار زنانه الغا شدهاند. نسبت قابل توجهي از زنان کار خود را د ر خانه انجام ميدهند.(صنايع دستي،گليم و فرش بافي، صنايع غذايي و ...) تقريبا تمامي اين افراد به طور رسمي کارگر محسوب نميشوند.
در سال 1377 ،56.5% از زنان خانهدار، 26.5% دانشآموز يا دانشجو، 12% فعال و 5% بيکار بودند. براي سازمانيابي زنان ميتوان در سه سطح زير به فعاليت پرداخت:
1- زناني که مشمول قانون کار يا قانون استخدام کشوري (و يا ساير قوانين استخدامي ميشوند)، از درجهاي از مهارت برخوردارند و به ترتيب کميت شاغل عبارتند از:
آموزگاران(به دليل سطح بالاتر تحصيلات و ارتباطاتي که با دانشآموزان و خانوادههاي آنها دارند از اهميت فوقالعاده اي در سازمانبابي برخوردارند)
پرستاران
صنعتگران
2- زنان کارگر حاشيهاي (کارگران کوره پزخانه ها، بخش اعظم کارگران قاليباف و کارگران کارگاههاي کوچک(عمدتا نساجي و صنايع غذايي)) به طور رسمي کارگر محسوب نميشوند. بخشي از آنها به صورت فاميلي مزد دريافت ميکنند و برخي دستمزد نقدي ندارند.
3- زنان خانه دار: در يک تحقيق نشان داده شد که: 48.4% از آنها در صورت فراهم بودن شرايط به برعهده گرفتن شغلي خارج از خانه تمايل دارند،22.4% به دليل مخالفت شوهرانشان چنين تمايل ندارند. تنها 16.3% از زنان خانهدار به دلايل ديگري تمايل به کار کردن در بيرون از خانه ندارند.
در مورد سازمانيابي زنان کارگر بايد به موارد زير توجه کرد:
الف) بايد به طور جداگانه به تدوين برنامه براي سازمانيابي هر سطح پرداخت چرا که خواستههاي عيني هر دسته متفاوت است.
ب) بايد بر ضرورت تشکيل تشکلهاي مستقل براي زنان کارگر تاکيد کرد.
20- نابرابريهاي قومي در ميان طبقهي کارگر:
|
(آمارسال 1378) |
مناطق آذري نشين |
مناطق کرد نشين |
بلوچستان |
اصفهان |
خراسان |
تهران |
|
تعداد کارخانهها با بيش از 100 کارگر |
121 |
22 |
4 |
152 |
122 |
411 |
|
تعداد مراکز آموزش فني حرفه اي |
29 |
10 |
9 |
- |
30 |
- |
|
جمعيت تقريبي(ميليون نفر) |
8.0 |
3.5 |
2.0 |
- |
- |
- |
(مناطق آذري نشين شامل آذربايجان شرقي و غربي،اردبيل،زنجان و قزوين- مناطق کردنشين شامل کردستان و کرمانشاه)
1- شاخهي اقتصادي با بيشترين تعداد کارگر براي مناطق آذري صنعت و کشاورزي، براي بلوچ ها کشاورزي و براي مناطق کردنشين بخش ساختماني است.
2- در مناطقي که سرمايهگذاريهاي زيربنايي انجام نشده و مراکز آموزش فني حرفهاي تعداد کمي دارند کارگران ساده درصد بالاتري از کل کارگران را تشکيل ميدهند. در واقع در نواحي مرکزي ايران کارگران ماهر و در مناطق مرزنشين (به خصوص کردستان و بلوچستان) با کارگران ساده مواجه ميشويم.
3- نرخ بيکاري در مناطق آذرينشين (آذربايجان شرقي 7%، آذربايجان غربي 8.4% ، اردبيل 14%، زنجان 13.2%) کمتر از نرخ بيکاري در کشور(15%) ولي براي کردها(19%) و بلوچ ها(31%)بيش از آن است.
دادهها چه از نظر ميزان بيکاري و چه از نظر رشد سرمايهداري نشان دهندهي تبعيض قومي نسبت به کردها و بلوچهاست.
4- در حاليکه نسبت با سوادي در افراد بالاتر از 6 سال در کشور 80 % است اين نسبت براي کردستان 65% است. اين مورد نمود عيني تبعيض آموزشي نسبت به مناطق کردنشين است.
5- کارگران مهاجر واحدهاي صنعتي د رتهران را بيشتر کارگران آذري زبان و شمالي تشکيل ميدهند. در شهرهاي صنعتي اصفهان و تبريز بر خلاف تهران نسبت کارگران مهاجر خيلي پائين است. کارگراني که به يک قوم تعلق دارند در برابر کارفرما از يکديگر دفاع ميکنند اما اين به معني اتحاد کارگران نيست، چرا که ممکن است از کارگران ديگر اقوام دفاع نکنند و يا به نفع کارفرما و به ضرر آنها وارد عمل شوند. (به خصوص با توجه به اين نکته که در ايران با مازاد ميليوني عرضهي نيروي کار مواجه هستيم)
6- نميتوان به طور انتزاعي شعار وحدت کارگران ايراني را مطرح کرد. بايد به منافع عيني تمام لايههاي طبقهي کارگر توجه کرد. لايههايي که مورد استثمار مضاعف قرار ميگيرند بايد در اولويت سازمان يابي قرار گيرند.
21- رابطهي کشورهاي اصلي سرمايهداري و کشورهاي پيراموني:
در اواخر قرن نوزدهم مبارزهي طبقاتي در کشورهاي اصلي سرمايهداري فروکش کرد. در اين زمان دولتها از ضد کارگريترين قوانين خود عقب کشيده بودند. به لحاظ اقتصادي افول مبارزهي طبقاتي دلايل بنياتيتري داشت. در ولقع رابطهي بهرهکشي کشورهاي سرمايهداري از کشورهاي پيراموني(که هنوز هم در شديدترين حالت ادامه دارد) منجر به رفاه نسبي پرولتارياي کشورهاي صنعتي شده بود. به عبارت ديگر رهايي کشورهاي پيراموني از امپرياليسم با تشديد مبارزهي طبقاتي در کشورهاي صنعتي چون حلقههاي زنجير تنگ به هم بافته شدهاند. کساني که گرايشات نئوليبرال در کشورهاي غربي را مقطعي ارزيابي ميکنند يا حمله ي آمريکا به عراق را حاصل جنگ افروزي بوش و اطرافيانش ميدانند سخت دراشتباهند. در واقع اين نيازمنديهاي عيني بورژوازي بالغ کشورهاي غربي است که پاي سربازان آمريکايي و انگليسي را به عراق،افغانستان و آفريقا باز کرده است. بورژوازي بالغ غربي به عنوان طبقهاي براي خود و آگاه به منافع طبقاتياش جنگ را در زمين کشورهاي پيراموني آغاز کرده تا مبادا مجبور به بازي در زمين خودي شود. اين نکته براي پرولتارياي کشورهاي پيراموني و از جمله ايران حائز اهميت است چرا که نشان ميدهد رهايي آن ها از دست بورژوازي کشورشان به رهايي از چنگال امپرياليسم گره خورده است.
"نقد برخي باورهاي رايج پيرامون فعاليتهاي سنديکايي"
1- رابطهي فعاليت سنديکايي و شکوفايي اقتصادي:
انگلس دربارهي رابطهي شکوفايي اقتصادي و وضع کارگران مينويسد:"ممکن است در اين جا و آن جا، دوران شکوفايي اقتصادي موجب توقف آن(گرايش نزولي مزد) گردد. ولي در عرض دوران کسادي بازار بعدا دوباره بيشتر بر سرعت آن ميافزايد"
نميتوان براي فعاليت سنديکايي به دوران شکوفايي اقتصادي دل خوش کرد، چون رکود و رونق زنجيروار به دنبال هم مي آيند. بايد به دنبال تشکيلات کارگري براي سازماندهي پيکار طبقاتي بود. به طور مشخص شکوفايي اقتصادي و يا رکود اقتصادي در محورهاي زير بر تشکليابي طبقهي کارگر تاثير ميگذارد:
الف) رکود: باعث تحت فشار قرار گرفتن طبقهي کارگر، دشواري تشکل يابي و تدافعي شدن اعتراضات کارگري مي شود. در عين حال به دليل حادتر شدن استثمار منجر به احساس همبستگي بيشتر بين کارگران و راديکال شدن مبارزات کارگري نيز ميشود.
ب)رونق: کار تشکيلاتي را سادهتر ميکند، به دليل بهترشدن وضع کارگران احساس همبستگي از بين ميرود و ممکن است تشکليابي کارگران دشوار شود.ممکن است منجر به شکلگيري آريستوکراسي طبقهي کارگر و محدود شدن مبارزات کارگري به خواستههاي حداقلي(صنفي-اقتصادي) شود. در صورت موفقيت در سازماندهي اعتراضات احتمالا حالت تهاجمي پيدا خواهد کرد.
در مجموع اگرچه تشکليابي کارگري و شکوفايي اقتصادي مستقل از هم، کار نميکنند، اما مهمتر از رکود يا رونق اين تاکتيکهاي طبقهي کارگر براي تشکليابي است که ميتواند د رهر دو حالت به پيروزي يا شکست منجر شود.
2- رابطهي تشکل با آزاديهاي سياسي:
آيا شکل گيري تشکل مستقل کارگري متناظر با وجود درجهاي از آزاديهاي دموکراتيک در يک جامعه است؟
الف) مطالعهي تاريخ سنديکاها درکشورهاي مختلف به خصوص در انگلستان نشان مي دهد که تقدم زماني شکلگيري اتحاديههاي مستقل کارگري و گسترش آزاديهاي دموکراتيک درست بر عکس بوده است! به اين معني حق داشتن تشکل همواره به دولتها(و در نتيچه بورژوازي) تحميل شده است.پس از شکل گيري اتحاديهها و در اثر فعاليتهاي آنها جامعه به درجهي بالاتري از آزاديهاي دموکراتيک دست پيدا کرده است.
ب) از آن جا که اتحاديههاي کارگري با مسائل اقتصادي و روزمرهي زندگي طبقهي کارگر سروکار دارند، سرکوب آنها به راحتي سرکوب تشکلهايي که براي آزادي مدني مبارزه ميکنند نيست.
ج) اين احساس همبستگي طبقهي کارگر و درک مشترک از ستم طبقاتي است که منجر به شکلگيري اتحاديههاي کارگري ميشود نه لطف دموکراسي بورژوايي.
د)بقاي تشکيلات مستقل و گسترش و تودهاي شدن فعاليتهاي آن بيارتباط با درجهي آزاديهاي دموکراتيک در يک جامعه نيست. البته شرايط زماني و مکاني، مختصات عمومي جامعهي مورد بحث و شرايط بينالمللي روي اين رابطه تاثير ميگذارند. در تاريخ معاصر ايران ديکتاتوري ذاتي سرمايهداري وابسته عامل اصلي پراکندگي صفوف طبقهي کارگر بوده است. اولين تشکلهاي کارگري که در دوران مشروطيت شکل گرفته بودند در دوران رضاشاه سرکوب شدند. تا زمان حملهي متفقين سرکوب گستردهي تشکلهاي مردمي ادامه داشت. اما پس از آن تا کودتاي 28 مرداد تشکلهاي کارگري فرصت نفس کشيدن پيدا کردند.(از جمله شوراهاي متحدهي وابسته به حزب توده) پس از آن مجددا تا انقلاب 57 سرکوب شديد تشکلهاي کارگري ادامه يافت. پس از انقلاب هم تا مقطع سرکوب سال 60 فعاليت تشکلهاي کارگري مستقل ادامه يافت. درست است که سنت تاريخ در ايران اين رابطه را تائيد ميکند ولي نبايد اين رابطه را به صورت يک رابطهي جزمي در هر شرايطي پذيرفت. به عنوان شاهد تاريخي که در جهت مقابل تجربهي تاريخي ما قرار دارد ميتوان به تشکيل کميسيونهاي کارگري در اسپانيا در دوران حکومت فرانکو اشاره کرد.
تروتسکي در اين باره مينويسد:" ما نميتوانيم حيطه و شرايط فعاليتمان را به ميل خود تعيين کنيم. مبارزه براي نفوذ در ميان تودهي کارگران در يک دولت استبدادي و يا نيمه استبدادي بينهايت مشکلتر از همين مبارزه در يک دموکراسي است. ... باز بنا به همين منطق نميتوانيم از مبارزه در درون سازمان هاي اجباري کار(سنديکاهاي فاشيستي) که فاشيسم ايجاد ميکند چشم پوشي کنيم...ضروري است که ما خود را با شرايط مشخص سنديکاها در هر کشوري تطبيق دهيم، تا توده ها را نه تنها بر عليه سرمايهداران بلکه همچنين بر عليه رژيم غير دموکراتيک حاکم بر خود سنديکاها و بر عليه رهبراني که اين رژيم را تحکيم مي بخشند،بسيج کنيم"
فعاليت مخفي سنديکايي چندان ثمر بخش نيست. لنين مينويسد:"ارتباط با توده ، يعني با اکثريت عظيم کارگران(و سپس زحمتکشان) مهمترين و اساسيترين شرط موفقيت هرگونه فعاليتي از جانب اتحاديه هاست"قطعا براي تودهاي شدن نميتوان مخفيانه فعاليت نمود! اما آيا اين به معناي پذيرش فعاليت در چارچوب قوانين و نهادهاي ارتجاعي است؟ در اين جا بايد به تفاوت فعاليتهاي علني و قانوني اشاره کنيم. در شرايطي که با يک حکومت بناپارتيستي روبه رو هستيم بايد با مبارزهي علني(اما فراتر از چارچوبهاي قانوني) به تشکليابي طبقهي کارگر کمک کنيم. اين کار مستلزم قبول هزينههاي فعاليت علني است!!!
3- ضرورت همگرايي پرولتاريا:
متاسفانه در سنت تاريخي ما جنبشهاي سياسي چپ به درک درستي از ضرورت وحدت در جبههي پرولتري نرسيدهاند و بر تشتت صفوف جنبش کارگري افزودهاند. در سالهاي اخير در خواستهايي براي تغيير قوانيني ضد کارگري در ايران، به رسميت شناختن حق تشکيل اتحاديههاي کارگري مستقل از سوي جمهوري اسلامي و نيز به رسميت نشناختن نهادهاي کارگري وابسته به حکومت از سوي سازمان جهاني کار، از سوي فعالين جنبش کارگري ارائه شده است. اين درخواستها از سوي گروههاي راديکال پاسيفيست چپ تحت عناويني مثل رفرميستي، پوپوليستي و بوروژوايي مورد حمله قرار گرفته است. از ديد اين گروهها هر گونه فعاليت در چارچوب وضع موجود زمينهساز تحکيم مناسبات کارمزدي است و لذا به جاي عوض کردن بند هاي قوانين ضد کارگري بايد براي لغو کارمزدي و سرنگوني سرمايهداري مبارزه کرد. به نظر ميرسد که اين گروهها به هيچ وجه با شرايط زندگي کارگران ايراني آشنايي ندارند. با تغيير همين بندهايي که سهم بالايي از نيروي کار را از شمول همين قانون ارتجاعي خارج ميکند مي توان در زندگي ميليونها نفر بهبود ايجاد کرد. اما براي چپ پاسيفيست که اصول مارکسيسم را چون وحي منزل اصولي ابدي و خارج از چارچوب زمان و مکان ميبيند و به جاي پرداختن به مشکلات عيني کارگران در خيالات خود غوطه ور است برخورد غير مسئولانه د رلواي : "مبارزه ي انقلابي براي لغو کار مزدي" چندان دشوار نيست. چپ پاسيفسيت به جاي تحليل شرايط عيني براي رسيدن به تاکتيکهاي مناسب مبارزه به تکرار اصول عقايد خود ميپردازد. اين جريان اگرچه ادعاي مارکسيسم-لنينيسم دارد ولي رفتارش کاملا شبيه به رفتار امثال "دوملا" در بين الملل دوم است. براي رهايي طبقهي کارگر نيازمند بسيج تودهاي هستيم و اين بسيج تودهاي بايد حول همين خواستههاي عيني شکل بگيرد. جنبش کارگري بايد بتواند در برابر دولت و کارفرمايان به صورت متحد ابراز وجود کند. سکتاريستها به بهانهي اينکه بايد مرزبنديها مشخص باشند پيوسته موانعي بر سر راه وحدت پرولتري ايجاد مي کنند. مبارزهي تئوريک بر سر نظريهها و تحليلها نه تنها با وحدت پرولتري منافاتي ندارد که جزئي از آن را ميسازد. امروز با توجه به پيشروي نئوليبراليسم ضرورت وحدت به خصوص براي جنبش کارگري ايران که از نظر تشکل يابي وضعيت نامطلوبي دارد بيشتر از همان ديگري بارز است.
"راهکارهاي سازمانيابي طبقهي کارگر ايران"
در حال حاضر گرايشهاي درون جنبش کارگري ايران نسبت به تشکلهاي کارگري به قرار زيرند:
1- خواستار فعاليت کارگري در چارچوب نهادهاي قانوني موجود است.
2- خواستار تشکيل سنديکايي مستقل است ولي مبارزهي سنديکايي را محدود به مبارزهي صنفي و اقتصادي مي داند (سنديکاليسم)
3- مبارزهي سنديکايي را شامل خواستههاي اقتصادي و سياسي ميبيند و بر استقلال سنديکا از دولت و احزاب (حتي احزاب چپ) تاکيد دارد.
4- تشکلهاي کارگري مستقل را به صورت جنبشي عليه سرمايهداري و کارمزدي ارزيابي ميکند.
5- تشکلهاي کارگري را به صورت جنبشي عليه سرمايهداري و کارمزدي ارزيابي ميکند و خواستار تشکيل حزب طبقهي کارگر به عنوان ستون فقرات اين جنبش است.
با توجه به خصلت کورپراتيستي-ايدئولوژيک تشکلهاي کارگري قانوني به صورت مختصر به بررسي چهار گرايش ديگر مي پردازيم.
برداشت سنديکاليستي از جنبش کارگري سنديکا را نهادي صنفي،دومکراتيک و مامن تمام کارگران(از هر دين، نژاد و مليت)به شمار ميآورد. سنديکاليسم هدف مبارزات جنبش کارگري را به تشکيل سنديکا تقليل ميدهد. به نظر ميرسد که خواستههاي صنفي و سياسي چنان د رهم آميختهاند که تفکيک آنها به آساني امکانپذير نيست. سنديکاليستها جوابي براي اين مساله ندارند. سنديکاليسم انديشهاي رفرميستي محسوب ميشود که به طور مشخص در ايران خواستار رسميتبخشي به سنديکاهاي مستقل به جاي نهادهاي کارگري وابسته است. در واقع سنديکاليسم با نفي خواستههاي اتقلابي جنبش کارگري سازوکار سرمايه و نظام عرضه و تقاضا براي نيروي انساني را ميپذيرد و به همين دليل عليرغم ادعاي استقلال تشکيلاتي از دولتها و احزاب بورژوايي مستقل نيست.
رويکرد چهارم سنديکاي مستقل را بيبديل نميداند. اين رويکرد بر خصلت ضد سرمايهداري تشکل کارگري تاکيد دارد. تشکل ايدهآل براي اين رويکرد تشکل کارگري ضد سرمايهداري است که :" هدف آن نه مقطعي و براي کسب قدرت سياسي بلکه مبارزهي دائمي با سرمايه داري باشد، يا دست کم هدف اوليهي آن کسب قدرت سياسي نباشد" اين تشکل غير حزبي خواهد بود و با حزب طبقهي کارگر و تريديونيون مرزبندي مشخصي دارد. از نظر اين دسته از صاحب نظران سنديکاليسم هيچ سنخيتي با جنبش کارگري ندارد و نتيجه ي خيانت احزاب سرمايهداري(سوسيال دموکرات ها!!!) به جنبش کارگري است. جنبش اجتماعي طبقهي کارگر به دليل تضاد آنتاگونيستي کار و سرمايه ذاتا ضد سرمايهداري است. تشکل کارگري ضد سرمايهداري عنصر مبارزهي سياسي را به مطالبات صنفي ميافزايد و پس از طي شدن مرحلهي اول(رفرم) که در آن خواستههاي صنفي مطرح ميشود در مرحلهي نهايي نوبت به براندازي نظام کارمزدي ميرسد.
عليرغم ادعاي اين دسته تعريف يک کارکرد واحد براي سنديکا اشتباه است. به طور کلي سه نگرش در مورد اتحاديههاي کارکري وجود دارد:
1- اتحاديهي کارگري به عنوان نهادي در جامعه که هدف اساسي آن ايفاي تقش در جامعهي مدني است.
2- اتحاديه به عنوان ارگاني که براي بهبود فروش نيروي کار مبارزه ميکند.
3- اتحاديه به عنوان ارگاني براي پيشبرد مبارزهي طبقات
اينکه کداميک ار اين گرايشها غالب خواهد شد به مختصات عمومي جامعه و توازن قواي طبقاتي بستگي دارد.
اتحاديهها در آلمان بين نگرش اول و دوم، در ايتاليا بين نگرش اول و سوم، در انگلستان در مراحل ابتدايي بين نگرش دوم و سوم و در مراحل بعدي بين نگرش اول و دوم قرار داشتند. در کشور هاي استبدادي اتحاديهها به گرايش سوم تمايل پيدا ميکنند حال آنکه در کشورهاي دموکراتيک گرايش اول مطرح است. اتحاديهها خواستار براندازي نظام کارمزدي نسيتند. آن ها خواستار بهبود وضع کارگران هستند و از اين طريق مانع از کاهش دستمزدها مي شوند. اما همين هدف منجر به گسترش آگاهي طبقاتي شده، پيششرط هاي براندازي نظام سرمايهداري را مهيا ميکند. در واقع بايد ميان سازمان سنديکايي و سنديکاليسم تفاوت قائل شد. تروتسکي مينويسد:"هر سازمان، حزب يا گرايش که به خود اجازه دهد موضعي اتمام حجت طلبانه نسبت به سنديکا داشته باشد، يعني در واقع به طبقه ي کارگر پشت کند، صرفا به اين دليل که ار سازمانهاي آن خوشش نمي آيد، محکوم به انقراض است. و بايد گفت که سزاوار چنين سرنوشتي نيز هست"
پيرامون موضوع چهارم سوالات زير قابل طرح است:
1- چطور مي توان بدون کسب قدرت سياسي به مبارزهي دائمي با سرمايهداري پرداخت؟
انگلس مينويسد:"در مبارزهي يک طبقه غليه طبقهي ديگر،هدف بلاواسطهاي که به خاطر آن مبارزه ميشود، قدرت سياسي است ... در مبارزهي سياسي طبقهاي بر عليه طبقهي ديگر، تشکيلات مهمترين سلاح است"
2- شوراهاي کارگري در ايران(60-57) تشکيلاتي است که اين دسته مطلوب ارزيابي ميکنند، اين تشکيلات در شرايطي انقلابي به وجود آمد، آيا مثال ديگري از تشکيلات مورد نظر خود دارند که در شرايط انقلابي به وجود نيامده باشد؟ اگر ندارند آيا شرايط فعلي ايران را انقلابي ارزيابي ميکنند؟
3- چه ضمانتي براي تشکيل و تداوم يک تشکل مستقل کارگري ضدسرمايه داري ، در چارچوب يک نظام سرمايه داري وجود دارد؟ آيا ميتوان به خصلت ذاتي ضد سرمايهداري جنبش کارگري اکتفا نمود؟
در پاسخ به اين سوال گرايش پنجم مطرح ميشود. سنديکاليستها مبارزهي سياسي را به احزاب رفرميستي وا ميگذارند و در واقع اين احزاب ستون فقرات سنديکا را تشکيل ميدهند. تشکل کارگري ضد سرمايهداري هم به ستون فقرات نياز دارد و اتفاقا در مورد اخير به دليل تضاد آنتاگونيستي با چارچوبي که در آن کار ميکند نياز به ستون فقزات مستحکمي دارد. اين ستون فقزات همان حزب طبقه ي کارگر است. در صورت عدم شکل گيري اين حزب مبارزهي ضد سرمايهداري يا در حد شعار باقي ميماند يا به انحراف کشيده ميشود. چنانکه شوراهاي کارگري در روسيه در فاصلهي فوريه تا ژانويهي 1917 از دولت موقت بورژوايي حمايت کردند. انگلس در مقالهي " يک حزب کارگري" به طور مشخص به ضرورت تشکيل اين ستون فقرات مي پردازد.
4- بدون فعاليت حزب طبقهي کارگر چگونه ميتوان از مرحلهي خواستههاي صنفي به مرحلهي نفي کارمزدي رسيد؟
سوالات مشخصي که د رتقابل رويکردهاي سوم و پنجم باقي ميماند عبارتند از:
1- آيا به دليل لزوم مبارزهي ضد سرمايهداري مبارزهي صنفي-سياسي در قالب نظام سرمايهداري طرد ميشود؟
2- آيا تشکل کارگران بايد از حزب طبقهي کارگر مستقل باقي بماند؟
بدون شک نميتوان به بهانهي لغو کارمزدي مبارزهي صنفي-سياسي در قالب نظام سرمايهداري را نفي کرد. انگلس مينويسد:" (در مبارزهي طبقاتي) طبقهي پائينتر ابتدا براي بدست آوردن قسمتي از قدرت سياسي و بعدا براي تمام آن مبارزه ميکند" مارکس فعاليتهاي صنفي-اقتصادي را مشروع و تا زمان دوان سيستم فعلي توليد لازم ميداند. از ديدگاه او چنين فعاليتهايي پيرامون دستمزد و ساعات کار حداقل شرايط کارگران را در وضعيتي فراتر از بردگان قرار خواهد داد. به نظر مارکس تودهي مردم مخالف سرمايه هستند ولي طبقهاي براي خود نيستند. زماني که اين توده متشکل شده و به آگاهي طبقاتي مجهز ميشوند مبارزهي سياسي آغاز خواهد شد. هدف نهايي جنبش طبقه ي کارگر تسخير قدرت سياسي است و اين نيازمند تدارک تشکيلاتي طبقه ي کارگر است. اين تدارک تشکيلاتي خود محصول مبارزهي اقتصادي است. اتحاديههاي کارگري پرولتاريا را از طبقهاي در خود به طبقهاي براي خود تبديل خواهند کرد. همزمان با اين آگاهي طبقاتي از دل خواستههاي اقتصادي خواستههاي سياسي متولد ميشوند. نقطهي ضعف سرمايهداري نقطهي اتصال بلا واسطهي کار و سرمايه در کارخانه است. مبارزهي طبقاتي از همين نقطه شروع مي شود و با گسترش آگاهي شامل نقاط با واسطه هم خواهد شد. شاخص تعيين ميزان درگيري اتحاديه به خواستهاي سياسي ارزيابي آنها از قدرت و تشکل يابي خودسان است.
اما د رمورد استقلال از حزب طبقهي کارگر مراجعه به تجربهي انگلستان خالي از فايده نيست :
برداشت نگارنده از مقالهي " يک حزب کارگري" به قلم فردريش انگلس بر اين پايه استوار است که انگلس حزب طبقهي کارگر را به منزلهي ستون فقرات اتحاديههاي کارگري ميبيند. انتقاد او به تجربه اتحاديههاي کارگري در انگلستان انتقاد به انتخاب حزب کارگر به عنوان ستون فقرات است. کارگران انگليسي به درستي دريافتند که اگر اتحاديهها پشتيباني يک حزب را نداشته باشند در پيکار طبقاتي فاتح نخواهند بود. لذا تشکيلات تريديونيون را سازماندهي کردند: اتحاديههاي کارگران کارگاهها و کارخانهها شوراي شهر سنديکاها را انتخاب ميکردند. زنحيرهي انتخاب از طريق شوراهاي شهرستان به شوراي مرکزي متصل ميشد. شوراي مرکزي به عنوان منتخب اين ساختار سانترال دموکراتيک نقش موثري در هيئت اجرايي طبقهي کارگر برعهده داشت. در سال 1942، 91% از اعضاي حزب کارگر (بيش از دو ميليون نفر) را اعضاي 69 سنديکاي کارگري تشکيل ميدادند. در واقع گرايش اصلاح طلبانهي جنبش کارگري انگليس نه به خاطر خيانت حزب کارگر بلکه بيشتر به دليل رفاه نسبي پرولتارياي انگليس(به دليل استعمار کشورهاي پيراموني)بوده است. در واقع حزب طبقهي کارگر موجوديتي جدا از اتحاديههاي کارگري نيست و نبايد باشد. اين حزب هرگز پيش از تشکليابي کارگران و يا مستقل از آن تشکيل نميشود. حزب طبقهي کارگر بايد از دل اتحاديههاي کارگري سر برآورد. مارکس معتقد است که اتحاديههاي کارگري بايد به عنوان مراکز تشکيلاتي طبقهي کارگر و د رجهت آزادي او عمل کنند. اتحاديههاي کارگري بايد به هر جنبشي که در اين راستا عمل ميکند کمک کنند. اتحاديه ها بايد خودشان را مدافعان و نمايندگان طبقهي کارگر بدانند و اينگونه عمل کنند.
ترونسکي مي نويسد:"مدافعان قلابي سنديکاليسم کساني هستند که فکر استقلال سازمان اتحاديههاي کارگري از بورژوازي و سوسياليستهاي اصلاحطلب را به استقلال عام و يا استقلال مطلق از همهي احزاب- و جمله حزب کمونيست- تبديل ميکنند."
مبارزهي صنفي-سياسي در چارچوب نظام سرمايهداري و نيز تشکليابي مقدمهي گسترش آگاهي طبقاتي براي براندازي نظام کارمزدي است. براي گام برداشتن به سمت اين براندازي حزب طبقه ي کارگر به عنوان ستون فقرات اتحاديههاي کارگري عمل خواهد نمود اما تا پيش از تشکليابي طبقهي کارگر بايد:
1- گامهاي عملي در راه اتحاد و يکپارچگي طبقهي کارگر برداشته شود
2- براي تشکليابي کارگران بايد به منافع عيني همهي لايههاي طبقهي کارگر(خصوصا آنها که استثمار مضاعف مي شوند) توجه شود.
3- کارگران هر کارخانه و صنعت در کنار تکيه بر خواستههاي صنفي و بي واسطه ي خودشان از منافع کلي طبقهي کارگر دفاع کنند . اين همبستگي به صورت حرکات حمايتي نمود عيني پيدا ميکند.
4- افزايش اعتراضات کارگري در صنايع استراتژيک براي بورژوازي ايران. وقوع اعتراضات کارگري در اين صنايع نه تنها به بهبود وضعيت براي کارگران آن شاخهها بلکه به بهبود وضع پرولتارياي ايران منجر ميشود.
منابع و مآخذ:
1- دربارهي سنديکاليسم/لئون تروتسکي
2- دربارهي وحدت جبههي پرولتري/لئون تروتسکي
3- کمونيزم و سنديکاليزم/لئون تروتسکي
4- گذشته،حال و آيندهي اتحاديههاي کارگري/کارل مارکس
5- فقر فلسفه/ کارل مارکس
6- مانيفست/کارل مارکس-فردريش انگلس
7- دربارهي نقش و وظايف اتحاديهها/ لنين
8- يک حزب کارگري/فردريش انگلس
9- اتحاديههاي کارگري/فردريش انگلس
10- کارگر کارخانه/آنتونيو گرامشي
11- تاريخ پيدايش و تکامل سنديکاها/؟
12- نگاهي به طرح تشکلهاي کارگري به مثابه جنبش اجتماعي عليه سرمايهداري/حشمت محسني
13- مسالهي ملي در ميان طبقهي کارگر ايران/حشمت محسني
14- نابرابري جنسي در ميان طبقهي کارگر/ حشمت محسني
15- جنبش کارگري ايران و چپ راديکال پاسيفسيت در خارج از کشور/منصور سلطاني-مجيد تمجيدي
16- نگاهي به مواضع ايرج آذرين در رابطه با تشکل مستقل کارگري/حشمت محسني
17- سنديکا سازمان بيبديل کارگران/حسين اکبري/شرق 19 آبان 82
18- سنديکا بيبديل نيست/محسن حکيمي/شرق 24 آبان 84
19- بديل سنديکا بيستون فقرات نيست/مهدي رياضي/15 آذر 82